تبليغاتX
در استانه حیرت

یه پست دراز!

پنجشنبه چهارم تیر 1388

به دستات نگاه کن٬اگه ناخناتو همین دیروز پریروز نگرفته

باشی میبینی٬ ناخن داری٬ میتونی چنگ بزنی! همیشه

می تونستی....

دندوناتو رو هم فشار بده٬ اونقد که فکت درد بگیره٬میبینی؟

دندون داری! می تونی باهاش گاز بگیری٬ یه گاز حسابی....

دستتو مشت کن٬زودباش مشت کن٬ ببین! شکستن

استخون فک که از مشت راحت بر میاد!

حالا به پات نگاه کن٬اهان! نوک انگشتاش نرمند اره؟ مشتم

نمیتونی بکنی پاهاتو نه؟ اما کفش که میتونی بپوشی! کفش

همیشه پنجه بکس پا بوده! باهاش میتونی قلم پارو خرد کنی میتونی

با یه لگد بکوبی تو دهنه هر کی که افتاده باشه......

خیلی کارا میتونی بکنی٬حواست نبود نه؟!

تا حالا اینقد فکر نکرده بودی که چه کارایی ازت بر میاد.

حالا غیر از اینا هم هست٬از همه اینا مهمتر.....

بعضی وقتا می تونی با یه کلمه حرف حساب شده کار کنی که تموم

 زخمهای چرکی روح طرف مقابلت سر باز کنه٬زخمهای کاری که شاید

تا اخر عمرم خوب نشه!

بازم هست٬خیلی کارا میتونی بکنی که تا حالا اینقد واضح همشون و

یه جا ندیده بودی!

حالا که همه رو با هم دیدی میتونی از همشونم یه جا دل بکنی؟؟؟

اگه تونستی اونوقت کار مهمی کردی!

ادمی که ازار نمیرسونه چون بلد نیست یا حواسش نیست که هنر نکرده٬

کسی هنر کرده که بدونه و بتونه و نکنه!

 

 

.........................................

-/ نمی دونم چرا این پست و گذاشتم٬اصلا نمیدونم چرا هیچ کدوم

پستام بهم نمیخوره اما من همینطوری دوس دارم!اینکه هرچی

دلم خواست بنویسم٬اینکه خودم و محدود به موضوع کلی وبلاگم

نکنم!

-// من به یه نتیجه ای رسیدم: اینکه اصلا لازم نیست ادم برا تک

تک قدمهایی که میخواد بر داره هدف داشته باشه!فقط کافیه هر

کاری می خواد بکنه با فکر باشه و درست اون کارو انجام بده اینطوری

هم بیشتر لذت میبره هم نتیجه بهتری میگیره٬باور کنین!

-/// امشب و که همه میدونین چه شبیه؟! همدیگرو فراموش نکنین!

-//// من کلی فک و فامیل پیدا کردم اینجا:

خواهرم

           که وحشتناک دوسش دارم و اگه ببینمش حتما قورتش

           میدم! هیچوقت فک نمیکردم داشتن خواهر اینقد لذت

           بخشه (اما بین خودمون بمونه٬فعلا یکم از دست شاکیه!)

شوهر خواهرم

           که اصلا کسی به مهربونی اون وجود نداره

           (بازم بین خودمون بمونه٬ اونم از دستم یه جورایی ناراحته

           اما نمیدونم چرا اینقد زیاد؟؟؟!!! بابا بخدا من کاری نکردم! :( )

پسر عموم

          که اگه بگی یه ثانیه طاقت دوریش و دارم ندارم!

          تازگیا وکیلمم شده!! :)

پسر عمه ام

            که چند روز بیشتر نیس پسر عمه ام شده و من کللللللی

            دوسش میدارم!

دختر خاله ی پسر عموم

            که خیلی دلم براش تنگ شده و معلوم نیست کجاس؟!

خواهر شوهرم

            که فقط میخواد من و بچزونه و نمیذاره ما زندگیمون و بکنیم

             اما با تمام این کاراش من بازم هلاکشم! :)

خودم جون

            که در واقع خود خودمه فقط چند سال کوچیکتر!

 

البته در صدد هستم که این فک و فامیل و گسترش بدم!

منظور اینکه اگه کسی مایل بود بگه من خودم سریعا یه نسبت

فامیلی باهاش پیدا میکنم!

-///// اینکه بفهمین این فامیلم که اسمشون و اینجا گفتم کی هستن و

اسم وبلاگاشون چیه اصلا کاره سختی نیست٬فقط کافیه یه چرخی

تو کامنت دونیم بزنین.

-////// خدایا کسایی که خوابشون برده رو بیدار کن و اون کسایی هم

که خودشون و زدن به خواب کاری کن خوابشون ببره تا حداقل بشه

بیدارشون کرد!

-/////// یک عدد علی گم شده از یابنده تقاضا میشود با شماره ی

صفر نهصدوبی تبار تماس بگیرد

به یابنده مژدگانی خوبی داده میشود (الکی میگما)

+ ساعت 11:58 قبل از ظهر نويسنده بی تبار |

بی خیال بابا...

یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388

دیگر نگاهت نمیکنم

حرف هم نمیزنم

چشمانم را میبندم....

رو به تو و دنیایی که رو به تو باز میشود

خودم را میسپارم به تمام چیزهایی که همیشه از انها ترسیده ام!

 

 

...........................................

-/همیشه دنیا مطابق میل ادم پیش نمیره گاهی باید از عزیزترین چیزی

که داری  بگذری٬گاهی نباید زیاد به خدا اصرار کنی.....خودم و اماده کردم!

-// خدایا همه بلاتکلیفارو از بلا تکلیفی نجات بده!(بلند بگو الهی امین)

-/// بازم بگم؟! مخاطب پست قبل فقط یه دوست بود!!! حالا هی بیاین

بگین اقاتون اقاتون!!!

-//// دیگه خبری از اون موجودات کوچولوی توی اتاقم نیس! نمیدونم چی

شدن واقعا نگرانشون شدم اخه من که هنوز اتاقم و تمیز نکردم!!

-///// چند وقتیه اتفاقایی اطرافم میوفته که باعث میشه بیشتر حواسم

به رفتارم با مامان بابام باشه. نمیدونم چرا باورمون نمیشه "از هر دست

بدیم از همون دست پس میگیریم"!!

(تعارف که با هم نداری٬گاهی وقتا خیلی پررو بازی در میاریم!)

-////// داره با اب و تاب برام از اول زندگی میگه و از شیرینی ساختنش

با هزارتا مشکل که واسه ادم پیش میاد٬ از اینکه چقدر لذت بخشه که

دو نفر خودشون زخمت بکشن و با هزار جون کندن یه وسیله ای واسه

 خونه ی مشترکشون بخرن!

همینطوری نگاش میکنم و یه لبخند به شدت مصنوعی!!

(نمی دونم چرا هیچوقت این چیزا  واسم قشنگ نبوده!)

-///////بعضی وقتا ادم یه کارایی میکنه که تا عمر داره وقتی یاده اون

کارا میوفته حالش "گلاب به روتون" میشه!

-//////// گاهی یه چیز خیلی معمولی واسه ادم با ارزش میشه و بدجور

بهش عادت میکنه٬ مثل من که عاشق اتود faber castel ام بودم و....

گم شد!!

(از همینجا از همه دوستانی که حضورا یا با ارسال قاب و تاج گل ابراز

همدردی کردن تشکر میکنم :) )

-///////// خدایا شکرت که بهم دوستایی دادی که همشون از خودم بهترن.

+ ساعت 10:46 قبل از ظهر نويسنده بی تبار |

خاص ترین دوست معمولی

یکشنبه هفدهم خرداد 1388

همین چند دقیقه پیش بهم گفت!

همینجا پشت کامپیوتر نشسته بودم٬ منتظر بودم بیاد و بپرم بهش که

چرا این چند روز ازت خبری نبود و چرا نگرانم کردی و چقدر تو بی خیالی

که دیدم......!

داغون داغون بود! تو این همه مدت که میشناختمش هیچوقت اینطوری

ندیده بودمش!

شکه شدم! شاید حرف زدنمون ده دقیقه هم نشد٬ حرفاشو زد و رفت!

یادم رفت چی میخواستم بهش بگم٬یادم رفت میخواستم باهاش دعوا

کنم!

انگشتام خشک شد. نمیدونم چقدر وقت همونطوری بی حرکت بودم!

کیبورد خیس خیس شده بود!

واسه کی داشتم اشک میریختم؟!

به کی داشتم تو دلم بد و بیراه میگفتم؟!

دلم از دست کی پر بود؟!

هرچی بیشتر از خودم سوال میکردم بیشتر گیج میشدم و بیشتر مث

 دیوونه ها زار میزدم!

اصلا همین الان این اشکا واسه چی داره میاد؟!

نه بین من و اون چیز خاصی بوده که الان اینطوری بشم نه.........!!! فقط

دوتا دوست معمولی!

حالم داره بهم میخوره٬از این دنیا٬از اتفاقایی که توش میوفته و مجبوریم

تحمل کنیم٬ از این حس ها که با ادم اینطوری میکنه٬اصلا از خودم که

نمیدونم چه مرگم شده!

بابا مگه تو تو این مدت چی بهم دادی٬باهام چیکار کردی که من الان دارم

اینطوری میکنم؟؟!!

 

 

 

............................................................

-/ هیچوقت دوست نداشتم بیام اینجا بگم واسه ام دعا کنین الانم نمیگم اما

این دوست معمولی واسه من خیلی عزیزه واسه اش دعا کنین

-// میبینی کار دنیارو؟! من زودتر واسه تو نوشتم!

-/// هنوزم باورم نمیشه اینطوری بهم ریخته باشم!

-//// حالم زیاد خوب نیس الانم قرار نبود اپ کنم یدفعه ای شد قول

میدم تو موربهای پست بعدی جبران کنم

-///// .......

+ ساعت 8:49 بعد از ظهر نويسنده بی تبار |

لیمو شیرین تلخ من!

پنجشنبه هفتم خرداد 1388

دقیقا شبیه لیمو شیرینی!

یه شیرینی لذت بخش و دوست داشتنی که زیاد دووم نمیاره

بعدش یه تلخی که تموم دهن ادم و پر میکنه

تنها تفاوتتون اینکه لیمو شیرین طبیعتش اینطوریه اما تو خودت

داری کاری میکنی که اینطوری باشی!

اما نمیدونی من با تمام وجود تلخی این لیمو شیرین و میبلعم!!

 

 

 

...................................

-/ حرفام و با خدا زدم٬هرکاریم فک میکردم باید انجام بدم انجام دادم

حالا نوبت اونه که جوابم و بده ٬ چشام میخ شده به دهنش٬ حتی

دعا هم نمیکنم!

-//جو وبلاگستان یه جوری شده!

-/// هر ماهی یه سنگ خوش یمن داره ٬ کی میدونه سنگ ماه اردیبهشت چیه؟

-////  پست قبلی و بخاطر قولی که به یه دوست داده بودم نوشتم وگرنه من

بلد نیستم از این پست ها بنویسم

-///// یه قوطی کبریت و تصور کنین که همه چوب کبریتای داخلش سالمن

به جز یکی که سرش سوخته.

حالا یه جمله واسه این چیزی که تصور کردین بگین!

-////// اصلا کارای بی تبار یک سال پیش و درک نمیکنم!

-/////// اینقد این سریال جومونگ و دوست ندارم٬کی تموم میشه پس؟!

-//////// چند روزیه یه موجودات بسیار ریزی تو اتاقم میبینم٬فکر

نمیکنم ربطی به این داشته باشه که حدود ۳ ماهه اتاقم و جارو

 نزدم٬داره؟!

-//////// شدیدا اخلاقش خوبه

شدیدا خوش خنده اس

شدیدا دوسش میدارم

شدیدا مهربونه

شدیدا با جنبه اس

شدیدا فکر اینکه ممکنه یه روزی ازش بی خبر باشم اذیتم میکنه

هرکی گفت کیه؟!

-////////// یک عدد لبخندی گم شده کسی پیداش کرد جای من خفه اش کنه!!

+ ساعت 11:18 بعد از ظهر نويسنده بی تبار |

نوشته ای بدون مورب

شنبه دوم خرداد 1388

تا بحال اینگونه روبرویت قرار نگرفته ام٬انگار که فقط من تو را می بینم

و جمعی منتظرند تا برایشان توصیف کنم تو را!

توصیف؟!

منتظرند؟!!

نمیدانم.....

اما هرچه هست جنس اینجا با ان دفتر سرمه ای فرق میکند

انجا فقط تو هستی و منی که توام

انجا نیازی به تشریح رابطه مان نیست ـ رابطه ای به شدت سینوسی

که گاه در مثبت بی نهایت سیر میکند و گاه در منفی بی نهایت ـ

انجا دوستت دارم گفتن دلیل نمیخواهد

انجا میشود حرف به حرف دوستت دارم را قصه ای کرد عاشقانه تر از

لیلی و مجنون اما ننوشت!

انجا برگهای سفید دفتر نیازی به اثبات ندارند

اما اینجا نمیشود ساده گفت دوستت دارم و گذشت

اینجا باید  ثابت کرد باید کلمه به کلمه اش را تعریف کرد!

 

 

دوستت دارم همان نیرویی است که تورا بارها و بارها بازگرداند

دوستت دارم همان احساسی است که خواب را از چشمانت ربود

دوستت دارم تمام ان لحظه هائیست که من بودم و خدا و فقط حرف از تو بود

دوستت دارم تمام ورق های خیس  خورده ی همان دفتر سرمه ایست که

هیچگاه ندیدی

دوستت دارم تمام نوشته هائیست که هیچگاه نخواندی

دوستت دارم همان چیزیست که تاب نیاوردی فهمیدنش را

دوستت دارم.......

دوستت دارم اصلا چیز بزرگی نیست٬حتی نیازی به اثبات هم ندارد نه در

ان دفتر سرمه ای نه اینجا!

لمس دوستت دارم فقط چشم میخواهد ـ نه حتی دست ـ تا ببیند منی را

که تو شده ام......خود خودت......

 

 

+ ساعت 10:0 بعد از ظهر نويسنده بی تبار |