تبليغاتX
در استانه حیرت

در استانه حیرت

منحنی خوبی هایت با سرعت نور صعود میکند

و من میترسم از یک سقوط ناگهانی

و من از ترس زیاد بی اختیار گریه میکنم

و من از ترس زیاد حرفی میزنم که روح نا ارامم را لو میدهد

و تو نگران میشوی

و سرعت صعود منحنی خوبی هایت چندین برابر میشود

و من بیشتر میترسم

و تو بیشتر نگران میشوی .........

 

 

-/ من مطمئنم اگر قبض موبایلی وجود نداشت صد در صد جوانها خوشحال شده

 و شبانه روز برای این موهبت خدارا شکر می کردند اما نمیدانم چرا خدا به اندازه ی

من مطمئن نیست!

-// برادر زاده ی ۶ساله ی من دلش میخواهد من بروم انگلیس و از انجا برایش کیف

صورتی بیاورم! چون انجا خیلی جای قشنگی است و هیچ کس هم فارسی حرف

نمیزند!!!!

من نفهمیدم چرا دلش نمیخواهد خودش به انگلیس برود و برای خودش با سلیقه ی

خودش کیف صورتی بخرد؟!!!

-/// بطور کلی شیطنت خونم زیاد است!

دختر متین و سرسنگین  غریبه ها همان دختر پر شر و شوری است که پریشب با

دیدن وسایل بازی پارک بال در اورد مشتاقانه همه را امتحان کرد و تازه عکس هم

انداخت! از کارهای خطرناک برادرش حین رانندگی ذوق مرگ شد.از پیشنهاد برادرزاده اش

برای باز کردن همه ی درهای ماشین و با صدای بلند اواز خواندن به شدت استقبال کرد

و ساعت یک شب کنار زاینده رود با انها مسابقه ی دو داد و باز فردایش در ان رستوران

شیک همان دختر سرسنگینی شد که هیچ کس تصورش را هم نمی کرد دیوانه ی این

خل بازی ها باشد!!

گاهی به شدت این دو بعد شخصیتی با هم سر ناسازگاری میگذارند!

-/// نیازمند روشی برای تقویت حافظه هستیم!

+تاریخ یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 7:52 بعد از ظهر نویسنده بی تبار |

*هیچی به اندازه مریضی یکی از اعضای خانواده و ناراحتی و سختیه مامان

دیونه ام نمیکنه!

*داداشه رفت و یک ماه ما شروع شد

*تو خوبی....خیلی زیاد...میخوای که خوب باشی و این خواستنت خیلی

خوشحالم میکنه

* با اینکه دوستای خوبی دارم اما گاهی وقتا دوستای مجازی رو به اونا ترجیح

میدم

*روزام داره با یه دست اندازای کوچیک میگذره...تقریبا خنثی....این خنثی بودن

داره ازارم میده

* با اینکه 5-6 هفته از شروع ترم گذشته اما هنوزم نمی تونم با بعضی درسا و صد

البته استاداش کنار بیام! واقعا نمیدونم چیکار کنم!!

* این روزا بیش از حد به خودم گیر میدم و خودم و سرزنش میکنم و این زیاد خوب نیس

* هنوز یکی از بزرگترین لذت ها واسم تو فصل پاییز اینکه ساعت 6-7 شب تو اتوبوس

تو همون مسیر خاص رو همون صندلی کنار شیشه بشینم و ادمارو نگاه کنم و

حرکاتشون و ببلعم!

* از اینکه دوستای مجازیمو ببینم و تصوراتم با واقعی شدنشون خراب بشه به شدت

میترسم

* 78 روز دیگه تا روز تو!

 

+تاریخ شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 9:38 بعد از ظهر نویسنده بی تبار |

* وقتی به بعضیا نگاه میکنم از خودم بدم میاد

* تا یه هفته پیش فکرشم نمیکردم اینقد دیوونه ی این داداش اخری باشم

* هنوزم باورم نمیشه من رفتم دندون کشیدم!

* حتما باید برم پیش یه مشاور

* برادر زادهه از مالزی برگشت...دلم براش یه ذره شده...هنوز ندیدمش

* میگم میشه لطفا یکم مهربونتر بشی....میگی مسلمه که نه! (به گند بودن

خودت ایمان داری ...من به خوب بودنت!)

* داداش بزرگه ۱ ماه میره مکه.... من و مهدی و ۲تا برادر زاده ها...مطمئنا یک ماه

فوق العاده خوبی میشه!

(این مهدی همون داداش اخریه اس یه وقت ته دیگ درست نکنین!)

* کاش یکم بی خیال تر بودم!

* زن داداشه از دست داداشه ناراحته....میاد به من میگه....من به شدت

 ازش طرفداری میکنم!

* از دخترایی که همه همّ و غم شون یاد گرفتن طرز تهیه انواع ژله و ترشی و

ماکارونیه حالم بهم میخوره! و درست یکی از همین دخترای حال بهم زن کنارمه!

سعی میکنم ازش بدم نیاد البته تا زمانی که  بهم نگفته تو به پوچی رسیده!(و از

نظر اون دلیل به پوچی رسیدن من جذاب نبودن تهیه ی ماکارونی با گوجه و مرغه!!!)

* وقتی ۴تا دختر تنها تو یه خونه باشن چیکار میکنن؟!

ما که از ساعت ۱۱شب تا ۶ صبح یه ریز خندیدیم ساعت ۸ هم پاشدیم رفتیم بیرون!

* من دوست دارم روزی ۵تا لیوان چایی بخورم

* وقتی نمیتونم بفهمم چه احساسی داری اعصابم بهم میریزه

* من همیشه خوبم...حتی به ظاهر.....طاقت اینکه بقیه بخاطر من ناراحت بشن

و ندارم

* این مدت که نبودم کامپیوترم خراب بود البته الانم همچین سالمه سالم نیست!

+تاریخ پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 12:52 بعد از ظهر نویسنده بی تبار |

سرم و تکیه دادم به صندلی و دارم به زمین و زمان بد و بیراه میگم که

چرا باید همه کلاسهای من این ترم هشت صبح شروع بشه!(هیچوقت

نتونستم با صبح زود بیدار شدن کنار بیام!) حواسم میره به پیرزنی که

داره از خیابون میاد اینطرف. اینقد خمیده اس که شبیه زاویه نود درجه

شده! دقیقا نود درجه ها!!

چادر سرشه قیافشو اصلا نمی تونم ببینم اما از دستاش مشخصه خیلی

پیره! وقتی میرسه اینطرف خیابون وایمیسه و پشت چادرش و که روی باسنش

یکم جمع شده صاف میکنه! با خودم میگم  اگه این پیر زن با این سن و سال

و حال و روز لختم بیاد بیرون فک نکنم کسی رغبت کنه نگاش کنه با این حال

اینقد هنوز حیا داره که خجالت میکشه حالت بدنش از زیر چادر مشخص

بشه اونوقت بعضی از همسن و سالای من.....!

نمیگم باید همه چادری باشن یا مانتویی بپوشن که توش گم بشن اما قبول

کنین  خیلی بی حیا شدیم!!

مانتو ها که حداقل باید دو-سه سایز کوچیکتر باشه! در حدی که بین دکمه هاش

باز بمونه!قدشم که از حدودای باسن نباید پایین تر بیاد!! ترجیحا اگه قدش طوری

باشه که  بشه به راحتی جیبهای پشت شلوار و دیدخیلی بهتره!

شلوارا هم که هر بلایی سر از زانو به پایینش بیاد، یعنی چه پاچه هاش

گشاد بشه چه تنگ، چه کوتاه چه بلند بالاش باید در حال انفجار باشه!!

بله، منم از یالقوز اباد پانشدم بیام،میدونم این تیپی قشنگه میدونم یه دختره

ترگل ورگل مامانی با همچین تیپی چقدر جیگر میشه و عقل از سر بعضیا

میپرونه(!!!) اما کسی که به همچین قشنگی تن میده باید مطمئن باشه

یه چیزی تو وجودش له شده،نابود شده! چیزی که خیلی ارزش داشته!!




..............................

-/گذشته ام هیچ چیز ه جالبی واسم نداره نمیخوام اینده ام هم تبدیل به

همچین گذشته ای بشه!

-// در بی پولی شدید به سر میبریم!..........خدارو شکر!

-/// همش چشمتون به جایزه اس؟؟! بابا یه بارم واسه خدا جمله بسازین!

-//// الان دیگه فقط با من انگلیسی صحبت کنین!! (عقده ای تازه کلاس رفته

هم خودتونین!)

-///// روزگاره دیگه! یه روز مث یه تیکه ابر میشی که داره عرش و سیر میکنه

یه روزم مثه یه تخم مرغ گندیده که پخش فرش شده!!

+تاریخ شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 4:48 بعد از ظهر نویسنده بی تبار |

طبق روال هرشب وارد اتاقم که میشم موبایلم و از رو میز برمیدارم یه نگا به

صفحه اش میندازم٬خبری نیست٬یه نگاه بی هدف تو اینه میندازم(نمیدونم واسه

 دیدن چی؟!) چراغ و خاموش میکنم و میرم تو رختخواب. چشمامو میبندم حواسم

 میره به وبلاگ و دوستای وبلاگی! تو ذهنم اسم وبلاگیه بچه هارو به انگلیسی

مینویسم....کم کم چشمامو باز میکنم و با دست تو هوا اسمهاشون و می نویسم

هر کدوم و به یه شکل! بعضی اسمهارو خیلی کش و قوس میدم بهشون بعضیارو ریز

 و جمع و جور مینویسم بعضیارو با حروف بزرگ و بعضیارو هم با حروفی شدیدا شکسته

و خشن!! (صد در صد نوشتنم به فکری داره که اونموقع راجع به صاحب اسم میکنم!)

میرسم به اسم خودم!  هر جور مینویسم خوب نمیشه یعنی با اون چیزی که اونموقع

دارم راجع به بی تبار فکر میکنم جور در نمیاد! با کش و قوس که عمرا ریز و جمع و جورم

که حرفش و نزن٬ شکسته و خشن هم که......نه!!

هر حرفی شو یه جور مینویسم....یکیش و نرم٬یکیشو ریز٬یکیشو شکسته٬یکیشو

 کشیده!

اره اینجوری خوبه٬اینجوری با همه فکرام سازگاره!

وقتی مینویسمش بهش نگاه میکنم٬ وای چقدر زشت و بی ریخته! خنده ام میگیره

اما یه ان خنده رو لبام خشک میشه!یه چیزی مث پتک می خوره تو سرم که نخند! این

شکل بی ریخت خودتی!! مگه نه اینکه حاصل فکرای من در مورد خودم و روحیاتم شد 

این نوشته ی بی ریخت؟؟!!

.

.

امشب تصمیم گرفته بودم زود بخوابم اما تا ساعت ۴ زشت ترین بی تبار دنیا جلو 

چشام رژه رفت!!

 

 

 

...........................................

 

-/چند وقته از دوستی که ۱۲ ساله باهاشم خوشم نمیاد! این خیلی بده؟؟!

-// حیف من!!!!

-/// بلند پروازیه زیادم گاهی وقتا اصلا مانع حرکت ادم میشه!

-////  قسم خوردم تو بلاگم حرف سیاسی نزنم!

-///// من عاشق "شهاب مرادی"شدم!! کمک پلیز!

(نه خجالتم نمیکشم:)  )

-////// واقعا نوشتن کلمه ها و جمله های شما جالبه! نمیتونم نفر اول دوم

مشخص کنم و از اون جایزه خوبام(!!) بدم بهتون (البته همین جا ذکر کنم که نادیا

اوله چون کله ام و میکنه!) اما چند تا از جمله های بچه ها که جالب بود و میگم

خودتون برین بخونین(اصلا تو اول بودنه نادیا شک نکنینا!!)مثلا جمله نازنین و سپید

مثل برف واسه ساعت ۱۲ شب٬جمله هومن واسه چرخ و فلک٬جمله ی انه واسه

توالت٬ جمله ی دخترک و دلدار واسه دمپای و  جمله ی ریحانه واسه خیابون یطرفه !

من بازم تاکید میکنم که در کل نادیا اول شده ها!!(بچه ام علاقه ی وافری به شلغم

پخته های من داره!!)

-/////// یعنی اگه من میخواسم واسه یه کاره علمی یه گروه درست کنم اینقد

داوطلبانه نمیومدن عضو بشن که واسه این گروه چرت و پرت گویان اومدن!!!

واقعا کشور با وجود ما جوونای فعال اصلا دیگه غمی نباید داشته باشه!!

 

کلمه ها:

-مداد رنگی

-چادر مشکی

-صابون

-قیف

-ابرو تتو شده

-ادامس خرسی

-کاغذ سفید

-پسر شجاع

 

+تاریخ پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 9:7 بعد از ظهر نویسنده بی تبار |