
| من بفروش میرسم
بدون بهره بدون اقساط ........!!!!! هممون یه برچسب اینطوری چسبندیم به خودمون هممون خودمون و فروختیم هر کدوممون به یه چیزی ولی فروختیم خیلی راحتم فروختیم بدون اینکه اینکه حتی زیر لفظی بگیریم بله رو گفتیم و فروخته شدم! یکیمون خودشو به شلوار برمودا و مانتوی تنگ اون یکی فروخته یکیمون به لباسای مارک دار توی مغازه یکیمون به قد و قواره و موهای پریشون و ماشین خشگل اون یکی یکی دیگمونم به ساقی ته پارک که هر روز داره ذره ذره ابش می کنه! نمی دونم تویی که داری اینارو می خونی خودتو به چی فروختی اما مطمئنم به یه چیزی فروختی هممون یه جایی یه جوری خودمون و فروختیم یا می فروشیم نه اینکه بگم نباید این کار و بکنیم اما دیگه نه اینقدر ساده! توروخدا بیاین یه خورده بیشتر حواسمون و جمع کنیم....یه خورده بیشتر چشمامون و باز کنیم و ببینیم خودمون و به چی و به چه قیمتی داریم میفروشیم!!!!!
+تاریخ شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 4:57 بعد از ظهر
نویسنده بی تبار
|
بچه که بودیم حرف هیچکس برامون مهم نبود. وقتی یه چیزی و می خواستیم بدست بیاریم هزارتا نقشه می کشیدیم مثلا من اون شکلات توی کابینت بالا یی و میخواستم دیگه اصلا مهم نبود بقیه بگن چه بچه شکمویی اصلا هم نمی ترسیدم از اینکه یه دفعه از روی قابلمه ای که روی صندی گذاشتم پرت بشم پایین!
بچه که بودیم خودمون بودیم...خود خودمون! یکم که بزرگتر شدیم بازم بازم کاره خودمون و می کردیم... واسه چیزی که می خواستیم داشته با شیم خودمون و به اب و اتیش میزدیم اما یه خورده حرف بقه برامون مهم شده بود اما بازم نه اونقدر که بتونه از انجام کاری که می خوایم منعمون کنه. الان وقتی یه چیزی می خوایم یکم بیشتر فکر می کنیم...بیشتر میترسیم..بیشتر حرف مردم برامون مهمه اما بازم مطمئنیم یه روزنه نورانی هست که ارزش پا فشاری کردن و داره یه چیزایی که بهشون ایمان داریم یه چیزایی که بخاطرشون افراط می کنیم و حتی اون تر سمونم بخاطرش فراموش می کنیم بزرگترا می گن غیر منطقی رفتار می کنیم میگن متعاذل نیستیم!! میونسال که می شیم ترسامون خیلی بزرگ می شن اونقدر که اون روزنه های نورانی و پر می کنن حرف مردم اینقدر برامون مهم می شه که حاضر نیستیم واسه هیچی افراط کنیم. سعی می کنیم به هیچ چیز وابسته نشیم تا یه وقت ضربه نخوریم. به قول خودمون منطقی می شیم...رفتارمون معقول می شه...! همینطور یکنواخت می شیم تا زمانش برسه و بمیریم(تقریبا مثل یه باتلاق!) اما من نمی خوام منطقی و معقول بشم می خوام همی شه غیر منطقی با شم....می خوام همی شه یه چیزی داشته باشم که براش افراط کنم...می خوام داشتن یه چیز بیشتر از حرف مردم برام مهم باشه.
+تاریخ سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 8:30 بعد از ظهر
نویسنده بی تبار
|
چشمامو باز می کنم....هنوز سرم درد میکنه....دوباره همه فکرایی که قبل از خواب تو سرم وول می خوردن میان سراغم...چشمامو می بندم ولی فایده ای نداره
از رختخواب میام بیرون...اونام دنبالم میان...تو خونه یه چرخی می زنم.خونه مثل همیشس ـمامان تو اشپز خونه بابام داره میره سر کار ـ احساس می کنم در ودیواره خونه داره فشارم میده! خودمم نمی دونم دلم چی می خواد! نیتی که من کرده بودم با حرفی که اون حاج اقاهه بهم زد و نمی تونم بهم ربط بدم یعنی می تونم اما می ترسم اخه اونجوری که من ربط می دم همونی می شه که می خوام اما می ترسم دل خوش کنم و اون اتفاق نیوفته اونوقت.... تمام ذرات وجودت کشیده می شه سمتش...اما مطمئنی نمی خوای واسه همیشه داشته باشیش!!! وای خدایا اخه یعنی چه..این چه احساسیه...اصلا من کجام چرا نمی تونم خودمو پیدا کنم؟؟!!!! تو خونه نشستن فایده ای نداره لباس می پوشم می رم بیرون تا فیلسوف ترین مردم دنیا رو تماشا کنم!(فکر میکنین فایده ای داره؟؟.....مسلمه که نه!)
+تاریخ شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 12:0 بعد از ظهر
نویسنده بی تبار
|
بابام همیشه یه دعایی می کنن که من خیلی این دعارو دوست دارم.میگن:
خدایا واسه نداده هات شکر! بچه که بودم(بچه تراز الان) یه مغازه اسباب بازی فروشی کوچیک کنار مغازه بابام بوذ.یه اسباب بازی تو این مغازه بدجوری دل منو بزده بود دیگه بزرگترین ارزوم شده بود داشتنه اون هر دفعه از اون طرف رد می شدیم مامان و به زور می کشیدم سمت مغازه و اون اسباب بازی و نشونش می دادم و مگفتم ببین من اینو می خوام مامانم خیلی بی تفاوت میگفت:می خرم برات و رد می شد یه روز بابا دوباره همون دعارو کرد من پیش خودم گفتم: خدایا من هیچوقت واسه نداده هات شکرت نمیکنم.چرا باید وقتی اون اسباب بازی و بهم نمی دی شکرت کنم؟!! اما الان خوب می دونم چرا باید واسه نداده هاش شکرش کنم الان خوب می فهمم خدایا واسه نداده هات شکر یعنی چه الان خوب می دونم شکر نداده هاشو بیشتر از داده هاش باید بجا بیارم خدایا واسه نداده هات شکر....
+تاریخ پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 5:4 بعد از ظهر
نویسنده بی تبار
|
جمله ها وحرفایی که قدیمی ترا به ما میزنن اغلبش جالبه و ادمو توی فکر می بره شاید اولش که می شنوی خیلی ساده و تکراری باشه اما همیشه یه چیز جالبی توش داره
ضرب المثلا هم از همین جمله هان. بعضیاشون واقعا جالبن وادم کسی که اون جمله رو گفته تحسین میکنه اما بعضی از همین ضرب المثلا خیلی بی معنین ومن هیچوقت حاضر نیستم اونارو بکار ببرم چه برسه بخوام قبول کنم! مثلا اینکه میگن " اب که از سر گذشت چه یه وجب چه صد وجب" بنظر من یکی از همون بی معنیاس. بنظر من هیچوقت اینطور نیست. اگه اب یه وجب از سر ادم بگذره می تونه هر دفعه یه تقلایی بکنه وبالا پایینی بپره وکمک بخواد شاید یه فرجی شدو یه نفر کمکش کرد اما وقتی صد وجب گذشت که باید رسما خودتو مرده حساب کنی! یا مثلا اینکه میگن "از دل برود هر انکه از دیده برفت" اینو که فکر کنم همتون قبول داشته باشین خیلی مسخرس؟!!! حالا نظر شما چیه؟ بنظر شما بی معنی ترین ضرب المثل کدومه؟
+تاریخ سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 7:53 بعد از ظهر
نویسنده بی تبار
|
چشمهایم را بستم با خود گفتم با چشمان بسته راهم را می پیمایم ایا می شود؟!
چند قدمی جلو رفتم پایم به سنگی برخورد تعادلم را حفظ کردم با خود گفتم:چیزی نبود مواظبم دوباره با چشمان بستی به راهم ادامه دادم ایندفعه پایم داخل چاله ای گیر کرد خودم را با هر زحمتی بود از چاله ازاد کردم با خود گفتم دیگر مواظبم دفعه اخری بود که گیر کردم دوتاره با چشمان بسته راهم را پیمودم چند قدمی جلوتر نرفته بودم ناگهان دیدم زیر پاهایم خالی شده است.......
ایندفعه نه سنگ بودو نه چاله.......چاهی بود عمیق با عمق بی نهایت!
(این نوشته ماله خودم نست جایی خوندم اما بنظرم جالب اومد واسه شمام نوشتم)
+تاریخ دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 5:46 بعد از ظهر
نویسنده بی تبار
|
چند وقتیه یه چیزی بدجوری فکرمو بخودش مشغول کرده هرچی هم فکر میکنم به هیچ جا نمیرسم!
پیامبر از طرف خدا مامور شد مردمو هدایت کنه یه دسته حرفاشو قبول کردن ورستگار شدن یه دسته هم قبول نکردن. مشابه همین اتفاق واسه حضرت علی افتاد امام حسین هم که دیگه لازم به گفتن نیست!! امام حسین....کربلا....یزید چند سال پیش همین جا تو کشور خودمون مشابه همین اتفاق افتاد... امام خمینی و انقلابش اونطرفم شاه و دارو دستش. هممون اتفاقایی که اون بالا گفتم و خوب میشناسیم ومطمئنیم حق با پیامبرو حضرت علی و امام حسین بوده اما چیزی که هست اینکه حتما همه مخالفلی این ادما واسه خودشون یه دلیلی داشتن و فکر میکردن کارشون درسته و واسه اثبات کارشون هر کاری از دستشون بر میومده انجام میدادن واسه همینم یه عدهای طرفدارشون می شدن. الان ما داریم از بالا به این اتفاقا نگاه میکنیمو میگیم:خوب معلومه پیامبر درست میگفته معلومه حق با حضرت علی بوده! اما چقدر اطمینان دارین اگه اونروزا خودمون اونجا بودیم نمیشدیم از مخالفای حضرت علی و پیامبر؟ چقدر قدرت داشتیم درست و غلط و تشخیص بدیم؟ حتی اگه همین چند سال پیش بودیم اگه پدرو مادرامون بودیم از کجا معلوم نمی شدیم از طرفدارای شاه؟! بعضی وقتا به اونایی که اونموقع بودن حسودیم میشه اونا اونقدر خودشونو ادمای اطرافشونو شناخته بودن که تونستن راهشونو درست انتخاب کنن. اینکه حالا بعداز اون اتفاقا بشینیمو بگیم:خوب معلومه حق با امام بوده که مهم نیست مهم اینکه ادام وقتی تو شرایط قرار میگیره چیکار می کنه البته الانم اتفاقایی شبیه اون اتفاقا کم دورو برمون نمی وفته اما ما چقدر درست عمل میکنیم؟چقدر می تونیم درست و غلط و از هم تشخیص بدیم؟ چقدر خودمونو اطرافیانمونو می شناسیم؟؟؟؟؟؟
+تاریخ یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 8:20 بعد از ظهر
نویسنده بی تبار
|
ااااا طرف و نگاکن.......(خوش بحالش کاش من جای اون بودم)
این و ببین این رتبه اول کنکور شده (خوش بحالش کاش من جای اون بودم) اینو می بینی این یه دستگاه اختراع کرده که تو فلان نمایشگاه تو فلان کشور اول شده......... نه بابا(خوش بحالش کاش...) این مردرو نگا یه مغازه داره بالای شهر نمی دونی چه مغازه ایه میگن....میارزه وای جدی میگی(خوش بحالش کاش....) . . . کاری ندارم اون چیزی که می خوایم یا اون کسی که ارزو میکنیم جای اون بودیم چیز خوبیه یا ادم درستیه یا نه حرفم اینکه ما همیشه داریم حسرت می خوریم اما هیچوقت حاضر نیستیم یه خورده تلاش کنیم ببینیم می شه به اون چیز رسید یا نه فقط بهونه می یاریم که رسیدن به فلان جا پول می خوادو رسیدن به بهمان چیز امکانات وخودمون و خلاص می کنیم هممون همینطور شدیم.همه نسل۳ می خوایم به بهترین جاها برسیم اما حاضر نیستیم یه ذره تلاش کنیم ! من از این اوضاع می ترسم.... از چند سال دیگمون....از جامعه ای که قراره ما بسازیم ..از بچه هایی که ماها می خوایم تربیت کنیم!!!!!!
+تاریخ جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 6:55 بعد از ظهر
نویسنده بی تبار
|
سلام...
...... ....... .......... راستش نمی دونم چی بگم حاله بچه هایی و دارم که روز اولشونه میرن مدرسه! فقط امیدوارم بتونم دوسته خوبی واستون باشم همین!
+تاریخ پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 6:56 بعد از ظهر
نویسنده بی تبار
|
|
|