تبليغاتX
در استانه حیرت

در استانه حیرت

تعدادشون خیلی زیاده اما اصلا از هیچ کس صدا در نمیاد(یا بهتر بگم من چیزی نمیشنوم!)

شروع میکنم اروم اروم بین قبرا راه رفتن...

هیچ فرقی باهم ندارن فقط یه تیکه سنگ که روش نوشته:

                      تولد:......                 فوت:.......

و شایدم چند خطی شعر!

یه نگا به همه قبرا میندازم...ترس برم میداره با خودم میگم یعنی کی قراره من

و بیارن اینجا؟!

یعنی الان زیر هر کدوم از این سنگا چه خبره؟؟!

اینجا که میای دیگه نمی تونی همونطور مغرورانه راه بری..یه چیزی یقه تو

میچسبه یه چیزی که مطمئنی زورش از تو بیشتره...یه چیزی که جرات نداری

سرت و بالا بگیری و تو چشماش نگا کنی چه برسه بخوای براش شاخ و شونه

بکشی!!!

اینجا اومدن واسه منی که بعضی وقتا بدجوری چنگ میزنم به این زندگی لجن

بد نیست وقتی میام اینجا کمه کمش اینه که تا چند روزی یه ذره ادمتر میشم!!

یه نگا به این تنهایی مطلق میکنم..چشمامو  میبندمو اروم شروع میکنم خوندن:

السلام علی اهل لا اله الا الله....  

 

                ......................................................................

یه جیز باربط:

راستش قصد نداشتم اپ کنم(بخاطر کمبود وقت!) اما وقتی استاد بیادو دعوات

کن و شاکی باشه که چرا اپ نکردی دیگه کمبود وقت و این حرفا معنی نداره!

"با حرفام ته دیگ درست نکنین! منظورم از استاد همین استاد هاکس خودمونه!"

یه چیز باربط تر:

جند روز دیگه بیشتر نمونده که سال ۸۶ هم خاطره بشه!

فکر نکنم تا اونموقع دیگه اپ کنم

اینارو گفتم که بگم من و سر سفره هفت سینتون یادتون نره (چیز زیادی

نمیخوام فقط دعا کنین یکم ادمتر بشم!)

سال نو هم پیشاپیش خیلی مبارک...

+تاریخ دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 8:23 بعد از ظهر نویسنده بی تبار |

این روزا چیزی که بیشتر از همه تو خیابون توجه مو جلب میکنه تشتای ماهی قرمز

وگلهای شبوی قرمزو سفید.

دوتا پسر بچه ۶-۷ ساله بالای سر یه دشت ماهی قرمز وایسادن و واسه خودشون

ماهی انتخاب میکنن ماماناشون یکم اونطرفتر لباسای مغازه بغلی و نگاه میکنن

یکی از این بچه ها به اون یکی میگه:"ببین من اون ماهی و میخوام خیلی قوی و

زرنگه!" و با دست به یکی از ماهی های توی تشت اشاره میکنه اون یکی میگه:

"نخیرم من اون سیاه رو میخرم سیاها قویترن" و وسط این بحث کاملا جدی و مهم

که ماماناشون صداشون میزنن و راه میوفتن بدون اینکه ماهی خریده باشن!

همینطور که دارن میرن هنوز دارن با هم بحث میکنن و گاهی هم میخندن!

فکر نمیکنم هیچکس بیشتر از این بچه ها از اومدن عید خوشحال باشه..هیچکس

مثل اینا از عید لذت نمیبره اینو مطمئنم چون خودم یه روزی جای اینا بودم.

فکر پوشیدن لباسای نو و کفشایی که هنوز راه رفتن باهاشون سخت بود ادم و

تا عرش میبرد

فکر روز اول خونه مامان بزرگ و اینکه امسال چطوری مامان و راضی کنیم که شب

اونجا بمونیم اخر لذت و دلهره بود

فکر اینکه نکنه یادم بره یه طناب خوب واسه بستن تاب اخر حیات مامان بزرگ ببرم

میشد بزرگترین دغدغه!

اخ که چه لذتی داشت

اما الان......

نه مامان بزرگی هست و نه خونه ای و نه حتی دلهره و دغدغه ای واسه موندن

خونه مامان بزرگ و تاب بستن حتی اون بچه ها هم دیگه ازشون خبری نیست!!!

باورم نمیشه منی که الان حتی از خریدن یه جفت جوراب واسه عید حالم بهم

میخوره و از همین الان عزای یکی دو جا عید دیدنی احتمالی و گرفتم همون بچه

چند سال پیشم!

اما یه چیزی هنوز امیدوارم میکنه...

اینکه هنوزم اون ته تهای دلم واسه اومدن عید خوشحالم!

یه چیز شاید بی ربط:

یکی میگفت مادر  بزرگا و پدر بزرگا مثل نخ تسبیحن و ما دونه های تسبیح.

این نخ تسبیح که دونه هارو کنار هم نگه داشته و وقتی پاره بشه هر کدوم از این

دونه هاپرت میشن یه طرفی....

اینارو گفتم که بگم....

 قدر نخ تسبیحاتونو خیلی بدونین!

+تاریخ چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 1:15 بعد از ظهر نویسنده بی تبار |

دوباره من یکی و گم کردم ایندفعه میدونم کی اما هرچی میگردم نمیتونم پیداش کنم

میدونم اون من و گم نکرده رفته یه جایی قایم شده و دوباره داره گریه میکنه!

هر دفعه که از دستم شاکی میشه میره یه گوشه قایم میشه و اروم اشک میریزه

همیشه هم وقتی پیداش میکنم میگه فکر نکنی واسه خودم گریه می کردما من

دلم واسه تو میسوزه واسه تو گریه می کنم

می دونم...راست میگه....دلش واسه من احمق میسوزه!

هر دفعه که گمش میکنم میگم ایندفعه که پیداش کردم دیگه مواظبم گم نشه اما دوباره.....

پریروز تا بعداز ظهرم باهام بود

از ماشین پیاده شدم از چندتا برگه کپی بگیرم بهش گفتم همین جا بشین تا بیام

وقتی پیاده شدم چشمم افتاد به یه زن افغانی یه بچه ۸-۷ ساله دنبالش بودداشت

ادرس یه  خیریه رو از یه راننده تاکسی می پرسید راننده تاکسی بهش گفت:

اینجایی که میخوای بری خیلی بد مسیره کسی نمی بردت اگه بخوای  من دربست

میبرم ۲۰۰۰ تومن!

در صورتیکه جایی که میخواست بره رو من کاملا بلد بودم...با اتوبوس ۲تا ایستگاه

جلوتر بود که با یه بلیط میشد رفت!!

من تنها کاری که کردم فقط بهش یه نگاه کردم دلم براش سوخت و از کنارش رد شدم!!!!

حتی بخودم زحمت ندادم یه کلمه بهش بگم اون اتوبوس اونطرفی تورو میبره تا دم در خیریه

وقتی سوار ماشین شدم بنودش باز رفته بود از اون موقع هم هرچی میگردم پیداش نمی کنم

نمی دونم چیکار کنم کجا دنبالش بگردم از کی سراغش و بگیرم!

شما ها چی ...شما ها یه  وجدان گریون ندیدین؟؟؟!!!

اگه دیدین ماله منه!

+تاریخ شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 12:31 بعد از ظهر نویسنده بی تبار |

صدای اذان بلند میشه اروم چشمامو میزارم روی هم...میسوزه...دوباره باز میکنم

یه نگا به ساعت میندازم الان درست سه ساعت و نیم دارم فکر میکنم اما نمیدونم به چی!!!

نمازم و که میخونم چراغ و خاموش میکنم و همونجا میشینم. با خودم میگم خوب

حالا چی شد دیشب تا حالا فکر کردی؟؟!!  دوباره که سر همون جای اولتی!

دایره که همون دایره ی بستس و منم هنوز اونجا گیر کردم شلغما هم که هنوز دارن

تو سر و کله هم میزنن! (تنها چیزی که فکر کنم فهمیدم این بود که شاید...شاید

دارم دنبال یکی میگردم که اصلا نمیشناسمش نه میدونم زن یا مرد..پیر یا جوون؟)

دیشب با یکی از دوستام حرف میزدم موقع خدافظی قیافش و خیلی اروم و در عین

حال جدی کرد و گفت: ببین به نظر من برو پیش یه روانپزشک!! و تاکید کرد که

مشاور نه ها روانپزشک!!!!!!!!!

یعنی اینقدر حالم خراب و خودم خبر ندارم؟!

اخه ندونستن که بد نیست جرا همه میخوان در مورد خودشون عکسش و ثابت کنن؟

من فقط میگم هیچی نمی دونم.انگار بعد از یه عالمه راه رفتن تازه رسیدم به خط

شروع!

دوباره بگم؟؟؟

من فقط نمی دونم...حتی این رفتار ادمای اطرافم و

حالا بازم من روانپزشک میخوام؟؟؟؟

                     .................................................................

من اهل شعر و متن ادبی گذاشتن تو وبم نیستم اما این یکی و دوست داشتم گفتم بذارم دوستای مغز فندقیمم استفاده کنن (اصلا من چرا دارم برا شما ها توضیح میدم؟؟!!!)

همیشه هم قافیه بوده اند سیب وفریب

چه ان زمان که هیچ کس شعری نگفته بود و چه اکنون که هیچکس شعری نمی گوید!

ما همه با هم میگوییم سیب و دوربینهای عکاسی را فریب میدهیم

تا پنهان کنیم ان اندوه موروثی را پشت این لبخند مصنوعی!

+تاریخ یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 7:29 بعد از ظهر نویسنده بی تبار |

چتونه....چرا اینجوری نگام میکنین؟؟!!

خوب حوصله ندارم مثل قبل بنویسم...امروز می خوام اراجیف بگم(مگه قبلا کاره دیگه ای میکردم؟!!)

اقا جون من نه کسی  و دارم که بخوام بخاطرش بی بهونه بنویسم نه منتظر کسیم اصلا من عاشق هیچکس نیستم !(تو غلط کردی با...!!)

 

خوب تصادف کردم که کردم...زدم بهش می خواین چیکار کنم حالا؟؟!!

بابا  می گه اخه حواست کجا بود ماشین رو مگه ندیدی...ایندفعه خدارو شکر اتفاقی نیوفتاد اگه...

حرفشو قطع میکنم میگم اره متاسفانه چیزیم نشد!

هاج و واج نگام میکنن میگن چرا چند روزه اینجا نیستی چرا رفتی تو یه عوالم دیگه؟؟

اقا جون من از دست خدا شاکی ام چیکار کنم؟؟؟؟  اون بلارو سرم اورد می گم باشه... خداس و حق هر کاری و داره بابا پس حداقل بگه چرا!!!

هرچی میگم اگه این ۵ـ۶تا سوالم و بپرسم دیگه خفه میشم اصلا انگار نه انگار اصلا خدا به رو خودشم نمیاره!!

وسط یه دایره گم شدم...یادمه چطوری اومدم داخلش اما حالا هرچی می گردم خروجی شو پیدا نمی کنم!

.......................

اره می دونم... شماهام گیج شدین سر از حرفام در نیاوردین....خودمم خیلی وقته دارم سعی می کنم اما نمی فهمم چی می گم!

تو سرم شده مثل شلغم پخته...امیدی بهم هست؟؟؟!!!

+تاریخ پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 7:8 بعد از ظهر نویسنده بی تبار |

به دورو برم نگا میکنم.....زندگیم بد نیست....خونواده خوبی دارم و دوستای زیادی اما بازم احساس می کنم یه چیزی کمه انگار یه چیزی گم شده!

یکی یکی با خودم می شمارم... موبایل....کامپیوتر....ماشین...کتابام...سی دیام...

نه اینا که همشون هستن پس چی نیس من چی و گم کردم؟؟!!

وقتی مامان میگه اونروزا تو خونمون ۸ـ۹تا بچه همسن بودیم و هرروز با عروسکایی که خودمون دوخته بودیم کلی بازی می کردیم و کیف می کردیم چشماش برق میزنه

احساس می کنم حتی از تعریف کردنشم لذت  می بره اما من نمی فهمم چی میگه نمیفهمم چه لذتی داشته با خودم میگم مگه میشه ادم یه روز بدون موبایل  سر کنه مگه میشه کامپیوتر نباشه؟؟!!

پشت سر این فکرا این سوال ذهنم و درگیر میکنه که پس چرا منی که همه این چیزارو دارم حتی نصف اونام لذت نمی برم؟؟!!

همه چیز همین جور شده...هممون همینطور شدیم با اینکه همه چیز داریم اما نمی تونیم لذت ببریم...لذتامون کوتاه شده!

خوب که فکر می کنم کم کم می فهمم چی شده...می فهمم چه بلایی سرمون اومده

ما ها زیادی جدید شدیم...ماها اصالت و گم کردیم هیچی واقعی نیست واسه همینم نمی تونیم واقا لذت ببریم

ما بین ماشین و موبایل و کامپیوتر و ام پی تری و هزارتا کوفت و زهر مار دیگه گم شدیم! خودمون و گم کردیمو لذتای واقعیمونو بین همینا  دفن کردیم!

نمی دونم چه بلایی قراره سرمون بیاد...نمیدونم چند سال دیگه  برادر زاده ۴ساله من کخ واسه خودش موبایل می خواد چطوری قراره لذت ببره نمیدونم اصلا می فهمه لذت بردن واقعی یعنی چی یا نه!!! 

+تاریخ شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 1:9 بعد از ظهر نویسنده بی تبار |