
| ۴ساله همدیگرو مشناسن. خونواده هاشون زیاد خبر ندارن اما اینا با هم
میرن و میان. میخوان با هم ازدواج کنن پسره میره خواستگاری...خونواده دختر مخالفت میکنن البته مخالفت که نه میگن ممکنه برات شرایط بهتری هم پیش بیاد دختر دست به دعا میشه...نذر و نیاز میکنه...ختم بر میداره و نمازشو اول وقت میخونه تا بشه یه بنده خوب(!) تا شاید خدا یه فرجی برسونه و مامان باباش دیگه مخالفت نکنن ماجراشون همینجا قفل میشه دیگه پیش نمیره. دختره میگه "مامانش قراره زنگ بزنه خونمون...مامان بابامم دیگه چیزی نمیگن اما نمی دونم چرا هیچی پیش نمیره؟! چرا تکلیفم روشن نمیشه دیگه خسته شدم!! " یه مدت نسبتا طولانی اوضاعشون همینطوری میمونه دختره دیگه خسته شده دیگه ختم و نذر نمیکنه حتی دیگه نمازشم نمی خونه وقتی ازش می پرسی چرا میگه "خدا که کار من و درست نمی کنه منم دیگه نماز نمیخونم(!!!!!!!!!!!!!!!!!!) شاید اتفاقی شبیه به اینی که گفتم و زیاد اطرافتون دیده باشین من که هر چی فکر میکنم نمی تونم بفهمم چطوری به این نتیجه میرسن؟! یعنی میخوان خدارو تنبیه کنن یا میخوان تهدیدش کنن؟؟!!!! اخر این ماجرا هم اینکه یا دوباره دلشون واسه خدا تنگ میشه و مثل بچه ادم سرشون و میندازن زیر و شرمنده تر از قبل........ یا اینکه واسه همیشه یادشون میره قبلا چیکار میکردن و قرار بودچه کاری و ادامه بدن! اینجا دیگه اونا با خدا قهر نکردن این خداس که با اونا قهر کرد و اصلا هم به روشون نمیاره که بخوان باهاش اشتی کنن و این یعنی نهایت بدبختی...!
+تاریخ شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 7:53 بعد از ظهر
نویسنده بی تبار
|
|
|