تبليغاتX
در استانه حیرت

در استانه حیرت

تو خونوادشون حجاب و پوشش تقریبا هیچ معنی نداره تو مهمونی های

خونوادگی کسی نمیدونه محرم و نامحرم چیه!

همونطور که جلو مامان و خاله و عمه لباس می پوشه میتونه جلو پسرخاله

و پسر دایی و شوهر عمه هم بپوشه

اصلا اینطوری بار اومده راه درست براش همینه حتی فکر به چیزای دیگه

هم نمیکنه طرز فکرش اینطوریه

حالا فکر کنین یه دختر ۱۷ـ۱۸ ساله از یه همچین خونواده ای یه روز لباس

میپوشه میره بیرون. به اولین میدونی که میرسه یه اقا و خانم جلوش سبز

میشن!

اقا لباس فرم سبز و خانم مقنعه سبز و چادر مشکی پوشیده!

شروع میکنن............

چرا پاچه هات اینقدر کوتاس؟ چرا موهات از پشت و جلوی روسریت بیرونه؟

چرا دکمه های مانتوت به زور بسته شده؟! چرا استینات تا دم ارنجته؟

چرا؟  چرا؟  چرا؟...

در شرایط ایده ال دختره یکم پاچه هارو میده پائین و موهاشو تا جایی که

بشه میکنه تو (اخه یه شال با عرض بیست سانت مگه چقدر موهاشو

میتونه بپوشونه؟!) و اگه خیلی خوش شانس باشه اجازه پیدا میکنه بره

به شرطی که دیگه تکرار نشه اگرم نه که سوار ماشین و تعهد و الی اخر!

بعد همه ی این ماجراها این دختر برمیگرده تو همون خونه پیش همون

خونواده کنار همون عقاید!

بنظرتون فردا که بخواد از خونه بره بیرون چطوری میره؟؟ شلوار بلند

میپوشه با مانتوی گشادو مقنعه؟؟!!!!

 

با هدفی که پلیس وگشت ارشادو این گروها دارن مخالف نیستم اما با

 راهی که پیش گرفتن خیلی مشکل دارم

اخه مگه میشه یه عقیده و دیدگاه دست کم ۱۷ـ۱۸ ساله رو اینطوری تغییر

 داد ؟ با نصیحت و تعهد؟؟!! اونم بدترین شکل نصیحت!!

مگه میشه ۱۷ـ۱۸ سال زندگی و در عرض ده بیست دقیقه حرف زدن عوض

کرد؟؟!

میدونین عیب کار کجاس؟؟ عیب کار اونجاس که فکر میکنن این به قول

 خودشون ناهنجاریا از خود جوونا شروع میشه . نمیدونن باید یه پله برن

عقب تر!

اینطوری اگه همه چیز بدتر نشه مطمئنا بهتر نمیشه

+تاریخ شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 12:34 بعد از ظهر نویسنده بی تبار |

بعضی وقتا یه اتفاقای خیلی کوچیک خیلی خوب میتونه ادم و سرحال کنه

اینقدر بهت قدرت میده که احساس میکنی هر کاری و میتونی انجام بدی

بدون اینکه خسته بشی.

برعکسشم هست....

گاهی وقتا شنیدن یه حرف ساده یا یه رفتار معمولی بدجوری میتونه لهت

کنه!

مثلا یه حرفی که فقط چند روز دیر شنیدی....

وقتی اون حرف و میشنوی و یادت به تمام اون مدتی میوفته که از همه جا

 بی خبر بودی انگار تمام وجودت رو هم خراب میشه

یاد کارایی میوفتی که انجام دادی و الان دیگه مطمئن نیستی انجام

دادنشون کاره درستی بوده یا اونایی که براشون اون کارارو انجام دادی

 لیاقتشو داشتن یا نه؟!!! دیگه به همه چی شک میکنی...کوچکترین اتفاقا

و خطاها برات میشن اندازه یه کوه! گیج میشی....می مونی...

احساس میکنی گذاشتنت تو یه منجنیق و پرتابت کردن تو هوا !

اون باللا نه کاری میتونی بکنی نه از کسی کمک بخوای فقط باید دعا کنی

یه جای خوب بیای پائین!

من الان اون بالام...زیر پام هیچی نیس....دعا کنین نیوفتم وسط یه باتلاق!!!

+تاریخ شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 11:53 قبل از ظهر نویسنده بی تبار |

نمی دونم شاکی ام یا ناراحت یا شایدم عصبانی!!

همیشه وقتی به نسل قبل از خودم فکر میکنم همینطوری میشم....گاهی

وقتا با تمام وجود دلم میخواد جای اونا باشم و گاهی اینقدر از حرفای

 بی منطقشون عصبانی میشم که میخوام بمیرم!

نمیدونم چرا فکر میکنن ما معنی واقعی هیچی و نمیفهمیم

نه میدونیم خوشحال شدن واقعی چیه نه ناراحت شدن

فکر میکنن همه کارامون سطحی و ظاهری شده حتی فکر کردنمون

نمی دونم چرا فکر میکنن تمام زندگیشون هدف بوده و ما الان بی هدفترین

 ادمای دنیاییم

نمی دونم چرا فکر میکنن عشق یعنی عشقای خودشون تو دانشگاه که با

نگاه پر از خجالت بود و رد  و بدل کردن جزوه ها و تلفن کردناشون از تلفن

سکه ای دم دانشگاه!

نمی دونم چرا فکر میکنن اعتراضا و مبارزه های واقعی فقط مال خودشون

بوده

نمی دونم چرا فکر میکنن فقط اونا معنی لذت و فهمیدن اونم تو ساندویچی

فلان خیابون با دوستای دانشگا یا بچه محلا!

نمی دونم چرا فکر میکنن ما ها نمی تونیم عاشق بشیم

نمیدونم چرا فکر میکنن اومدن اینترنت و چت و موبایلای دوربین دار کنار ما

 یعنی تموم شدن لذتای واقعی واسمون فکر میکنن تموم زندگیمون شده

 صفر و یکای بی روح!

نمی دونم چرا فکر میکنن اعتراضای دانشجویی فقط ماله خودشون بوده

و ماهارو سیب زمینی تر از اونی میدونن که بخوایم از این کارا بکنیم(مگه

کم دیدن از این اعتراضا تو همین چند ساله؟!!!!)

نمی دونم چرا اینطوری فکر میکنن

شاید ماها ظاهرمون بی تفاوت باشه شاید حاضر نباشیم خیلی کارایی که

 اونا کردن و بکنیم اما چرا اونا فکر نمیکنن ممکنه دلیل همه این بی تفاوتیا

خستگی باشه!

خستگی از اونهمه فریاد زدن و نشنیدن اونا بخاطر اینکه چنگ زدن به لذت و 

عشق و اهداف خودشون و غیر از اونارو قبول ندارن!

نمی دونم چرا نمی خوان بفهمن قرار نیست ما با چیزایی لذت ببریم که اونا

بردن

نمی دونم چرا نیخوان بفهمن قرار نیست ما همون کارایی رو بکنیم که اونا کردن

نمیدونم چرا نمیخوان بفهمن ما چیزای بزرگتری میخوایم

نمی تونم بفهمم چرا اونا فکر میکنن تمام چیزایی که ما میخوایم یعنی

بدترین چیزایی که یه نفر دلش میخواد داشته باشه!!!

من نمیتونم بفهمم چرا اونا با اونهمه خوبی که دارن اینقدر خودخواهن؟!!  

+تاریخ پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 9:42 بعد از ظهر نویسنده بی تبار |