
| هیچی به اندازه راه رفتن زیر باروون لذت بخش نیست
مخصوصا اگه بارون نم نم بیاد
مخصوصا اگه اول صبح باشه که همه چی تازه اس
موقعی که هنوز قیافه ی ادما اونقدر خط خطی نشده و یه چیزایی
میشه توش پیدا کرد!
موقعی که مقنعه دختر بچه های دبستانی هنوز کثیف نشده!
موقعی که برگهای زرد تو پیاده رو اونقدر پا نخوردن و هنوز حرفی واسه
گفتن دارن!!
این لذت وقتی کامل میشه که چشماتو ببندی و حرفات و باهاش
بزنی و فقط ازش یه نشونه ی کوچیک بخوای! و وقتی چشماتو باز
میکنی اون نشونه روبروت باشه!!
دلت نمیاد ازش چشم بر داری جلو این دریایی که تو چشات جمع شده رو
هم نمی تونی بگیری فقط خدا خدا میکنی کسی نگات نکنه تا نفهمه چقدر
دیوونه ای........!!
"بگذریم از امروز خدا که کلی زدی تو ذوقم!"
-/یکم بیشتر حواستون به برگای زرد زیر پاتون باشه -// یا من با خدا کنار میام یا خدا با من -//خودمم نمیدونم چرا هر کاری میکنه من و از خر شیطون بیاره پایین من نمیام؟!
-/// نظراتون واسه پست قبل و همونجا بذارین اون پست هنوز بازه نتایج پست قبلی و تو پست بعدی میدم از این به بعد میخوام اینطوری بنویسم!
+تاریخ چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 5:11 بعد از ظهر
نویسنده بی تبار
|
بعدا میگم...........
-/دلم میخواد.......! اما بی چاره نمیدونههیچ کاری نمی تونه بکنه! -//یکی بهم گفته حواست زیادی رفته به مسابقه!
از همین الان معذرت خواهی کنم اگه این پست یکم طولانی میشه. اخه خیلی خبرا شده کلی کار دارم باهاتون! اول اینکه امروز تولد یکیه! یکی که تازه یه سالش شده اما بیشتر از یه سال بزرگ شده! یعنی بیشتر از یه سال بزرگش کرده! کلی براش زحمت کشیده تا شده این! کلی بهش فکر میکنه....اینکه چی بریزه تو شکمش تا سیر بشه! اینکه ظاهر شو چطوری درست کنه که همه خوششون بیاد؟! اینکه اونقدر خوب تربیتش کنه که یه وقت کاری نکنه که به کسی بر بخوره اینکه..... خلاصه کلی براش زحمت کشیده....الان هم داره ازش لذت میبره و چشمش به اینده اس که میخواد بهتر و بزرگترش کنه و بیشتر ازش لذت ببره! امروز تولد یه وبلاگه! یه وبلاگ که صاحبش حواسش خوب بهش هست! اسمش قبلنا تلاش برای بهترینها بود اما چند وقتیه اسمش و گذاشته "یکم اینطرف تر" اره امروز تولد وب ایس تی یا همون علی اقای خودمونه! مبارکت باشهsome beside کوچولو
قیافه هاشون و نگا!!!! فکر نکنین همینطوری دعوتتون کردما ! فردا باید کادو به دست پشت در وبش باشین میام حضور غیاب میکنم یکیتون نیومده باشه.......(بعدا میگم چیکارش میکنم!
.............................. از بس اومدین نق زدین که چرا جایزه نمیدی و بهم وصله چسبوندین که پارتی بازی میکنی امروز تصمیم گرفتم به همتون جایزه بده! برنده های مسابقه پست قبل هم با شما! خودتون بیاین بگین بنظرتون داستان کی از همه بهتر بود. ببینم خودتون کی و انتخاب میکنین. خوبه دیگه اینطوری؟؟!!
خوووووووووووووووووووب و اما جایزه هاتون! صدای اشنا: بابا تازه کلی خرج کردم بهش ژیان دادم مگه چه خبره؟؟!! ایس تی: اینم که الان کلی واسش تولد گرفتم! (دستم درد نکنه واقعا! پشمک: یه منشی برات گرفتم تمام وقت تا اینهمه کاری که میکنی و یکم برات سر و سامون بده و بجای تو جواب اس ام اسای مردمم بده!! کاری که انجام میده کی وقت میکنه تازه این پسرای بخت برگشته رو هم اذیت کنه!!) کیمیای مهر: یه شناسنامه!! تاریخ تولد و محل تولدشم خالی گذاشتم که هرچی خواستی بنویسی! نبض خاطرم: دو تا بلیط رفت و برگشت به مشهد! ببینم دیگه راضی میشه از مشهد چیزی تو وبش ننویسه و مارو دیوونه تر نکنه! (توجه کردی نبض خاطر خان که دوتا بلیط دادم!! انار خوردین جای ما رو هم خالی کنین! منا: واسه تو هم دوتا بلیط باخ وش ( (اصلا کیف میکنین دوستایی مثل من دارینا!) گل یخ: یه جعبه گز! اونم پسته ای! (همینجوری! محض به رخ کشیدن سوغات شهرمون! رها: سه جلسه مشاوره رایگان پیش خودم! (زوریم هست! زابیل: مخم ترکید خودت بیا بگو چی دوست داری! یه قطره اشک: یه قابلمه شلغم پخته! (خودش خواسته بود بخدا! نازلی: واسه تو هم کلی مداد و دفتر خریدم تا دلت میخواد شعر بگو و دفتر سیاه کن! (ما هم میخونیم و کیف میکنینم من وخودم: به کسی که وبشو حذف کنه جایزه نمیدن! سیب دو رنگ: سری کامل کتابهای قوانین جزبه جز مسابقه! نوا: فعلا یکی بره این و از خواب بیدارش کنه بیاد اپ کنه حالا تا جایزه اش!
اینم از جایزه هاتون حالا هی بگین بی تبار جایزه نمیده!! ""کسایکه اسمشون اینجا نبود دو حالت داره: یا یادم رفته (که هیچی) یا اونقدر هنوز نمی شناختمشون که بتونم بهشون جا یزه بده (که بازم هیچی!) ""
........................ مسابقه این هفته: یکی بود یکی نبود... یه چوپانی بود که ذاتا دروغ گو نبود اما این دنیا و ادماش باعث شده بودن گاهی یه دروغ مصلحتی(!) بگه! یه روز که زیر سایه درخت دراز کشیده بود و گوسفنداشم داشتن تو چمنا واسه خودشون صفا میکردن با خودش فکر کرد خوبه یکم تفریح کنه واسه همین تصمیم گرفت.....
((یادتون باشه ایندفعه هم جواب این مسابقه رو بدین هم بگین بنظرتون برنده پست قبل کیه))
+تاریخ یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 11:48 قبل از ظهر
نویسنده بی تبار
|
....
اگه من میگم تناقض نه اینکه فکر کنی یه چیزی که ۶ماه پیش نمیخواستم و الان میخوام یعنی تناقض! این که تناقض نیست! این فقط یه خواستنه بعد از یه نخواستن به دلیل ندونستن و بعد دونستن! تناقض یعنی همین الان هم بخوام هم نخوام! یعنی یه کاری و هم بکنم هم نکنم! یعنی هم از یه چیزی خوشم بیاد هم نیاد! تناقض یعنی این نقاشی.... یعنی برف کنار خورشید... یعنی نبودن برف رو درختی که زیر برفه.. یعنی بودن برف رو درختی که زیر برف نیست... یعنی یه رنگ گرم چسبیده به یه رنگ سرد!!
/-افتاد؟؟؟!! //-همینطوری ادامه بدم پیکاسو میاد پیشم کلاس خصوصی! ///-سفارشات پذیرفته میشود! ////-همچنان متناقض باش تا کامروا تر شوی!!
........<<<<< >>>>>........... خوب زود باشین بیاین که کلی جایزه وخبرو مسابقه اوردم اول از همه اعلام برنده های پست قبل: نفر اول...... ............ (اسم نفر اول و وقتی خواستم برم میگم الان بگم خفم میکنین اما جایزه شو میگم! جایزه نفر اول یک دستگاه ژیان! که وقتی اپ میکنم یه هفته بعد تازه نیادو بهونه مسیر و طولانی بودن راه و بکنه! (چیه؟! چرا میخندین؟! ژیان الان کمیاب شده ارزشش بیشتره!) نفر دوم.... ايس تي بزن دست و تا بگم (هااااااااان ماشا ا..) جایزه اش یه چیزیه که هفته بعد میگم! خودش میدونه چیه اما به شما ها نمیگم که تا هفته بعد هم یکم فسفر بسوزونین هم هیجان انگیزتر باشه!! نفر سوم..... دست محکم تر بزن که دوتا برنده داریم (هااااان هاااان) اون یکی و نازلی که مشترکن سوم شدن و مشترکن برنده یک عدد کارت دعوت واسه جشن هفته اینده که اینجا بر پاس میشن (هیشکی نفهمید اصلا که!! ببینم زور کدومتون بیشتره هفته دیگه کارت به دست میاد اینجا!
و اما قصه این هفته: یه روز کبری قصه ما داشت تو حیاط واسه خودش بازی میکرد. مامانش که حوصله اش سر رفته بود کبری رو صدا زد و گفت بیا یکی از داستانهای کتابتو واسم بخون. کبری رفت کتابشو بیاره که دید ای داد بیداد کتاب زیر درخت افتاده و خیس خیس شده واسه همین تصمیم گرفت.......
"" نفر اول هم صدای اشنا که اصلا نبود!!
+تاریخ یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 5:52 بعد از ظهر
نویسنده بی تبار
|
|
|