تبليغاتX
در استانه حیرت

در استانه حیرت

این اتفاقا تقریبا هر ۵۰ سال یه بار میوفته! همینکه من به این زودی بیام اپ کنم!

حالا هم خوشحال نشین٬ این زود اپ کردنم دلیل داره!

 

 

ا ول اعلام برنده های مسابقه قبلی:

زابیل

برنده یک عدد خودکار خیلی باحال!! (خصوصیت بهتر پیدا نکردم بگم!)

بیا اینم جا اون خودکاری که برداشتم!

ملودی

ملودی جون ما دوستای ویژمون و میذاریم خودشون بیان بگن چی دوست دارن

بهشون بدیم٬پس منتظرتم!

(شما ها هم ساکت باشین٬ صداشو در نیارین میفهمه نمیدونستم چی باید بهش بدم!)

پشمکی

من خودمم تو ادامه دادن این داستانام موندم اونوقت این پشمکی میاد ۴تا ۴تا

داستان کامل میکنه٬ هنره دیگه!

برنده یه بسته لواشکه ترش (اگه توام مثه علی فکر میکنی لواشک خز شده الوچه 

هم داریما!)

انه

بابا تو کجایی چند روزه این ماشین داره تو پارکینگمون خاک میخوره؟!

(ببخشید نشد ماشین و بریزم به شماره حسابی که داده بودی!)

 

راستی علی توام بیا این کارتن پفکت و بردار ببر!

تولدتم مبارک

 

 

-/ هرچی فکر میکنم نمیفهمم دارم صبر میکنم یا تحمل؟!

-//هنوز لواشک نخوردم!

-/// سعی میکنم زیاد درگیر مادیات نشم اما گاهی وقتا اصلا نمیشه!

-//// ۲۶ دی و خیلی دوست دارم٬فکر نمیکنم هیچکس اینطوری دیوونه وار عاشقه روز

تولدش باشه اما اصلا ازین موضوع ناراحت نیستم٬ دیوونگیای اینطوری زیادم بد نیست!

-///// دوست نداشتم واسه تولدم پست سر و صدا دار بذارم ٬ کلا خوشم نمیاد واسه

 چیزایی که دوست دارم زیاد سرو صدا راه بندازم فکر میکنم  ساکت باشم صداش بلندتره!

حداقل واسه خودم که همینطوره!

-///// تولدم مبارک.....

-///// فهمیدین که واسه چی زود اپ کردم ایندفعه؟؟!!!

 

 

.........................................

مسابقه این هفته:

هر روز کارش همین بود

ناشتایی و که میخورد یکم پول میذاشت لب طاقچه و از خونه میزد بیرون دنباله یه لقمه

نون!

مسافر کشی میکرد. میگشت تو خیابونا و با یه تپ تپ کردن ماشین دست و پاش میلرزید

که نکنه ماشین درب وداغونش چیزیش بشه و باز خرج بذاره رو دستش!

یه روز که کنار خیابون منتظر مسافر ایستاده بود یه ماشین مدل بالا توجهشو جلب کرد

یه مرد ۵۰-۶۰ ساله ازش پیاده شد کیفشو از صندلی عقب برداشت و در و زد بهم و صدای

دزدگیر....

غرق تو خیالات خودش بود٬ شاید خودش و پشت اون ماشین تصور میکرد شایدم فکر میکرد

اگه همچین ماشینی داشت با پولش چه کارا که نمیتونست بکنه؟!

تو همین خیالا بود که دید همون مرد داره میاد طرفش!!

خودش و که تکیه داده بود به ماشین جمع و جور کرد و جواب سلام مرد و با تعجب داد......

+تاریخ چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 10:5 بعد از ظهر نویسنده بی تبار |

من هر چند وقت یه بار اینطوری میشم!

گیر میکنم

میمونم!

به خیلی چیزا اعتقاد دارم٬ خیلی چیزارو باور کردم اما بلد نیستم صد درصد رو خط

همون اعتقادا و باورام راه برم!!

بعضی وقتا از روی خط می افتم پایین و جالب اینجاس که خودمم میفهمم دارم

 می افتم اما هیچ کاری نمیکنم(انگار که خسته شدم!) بعد که یکم میرم جلو

میبینم من  نمیتونم این پایین طاقت بیارم دوباره بر میگردم رو خط خودم اما حالا

 که برگشتم همه چیز مثل اون موقعی نیست که افتادم پایین!!

بعضی چیزا شکسته بعضیاشم ترک خورده!

شکسته هارو حتی اگه بچسبونیشونم بازم مثل اول نمیشن٬ دیگه شکستن٬

دیگه عیب دار شدن!!!

چشم میدوزم به این شکستگی ها و حسرت میخورم...

حسرت روزایی که هنوز نیوفتاده بودم پایین!

یکم میگذره تا با خودم کنار میام٬ یعنی یه جورایی خودم و می بخشم قول میدم

 جبران کنم و تا جایی که بتونم هم میکنم. همه چیز خوب میشه٬ من رو خط خودمم

و پای بند به همه چیزایی که قبول داشتم و دوستشون داشتم.

اما بعد از یه مدت دوباره سختیای برگشتن رو خط و لذت رو خط بودن و فراموش میکنم

و می افتم پایین و دوباره روز از نو روزی از نو..............!!!!

 

 

 

-/ اخه ادمم اینقدر احمق؟!

-// همه فقط حرف میزنن حتی کسایی که فکر میکنن خیلی اهل عملن!

(خدارو شکر که من هیچ ادعایی در مورد عمل کردن به حرفام ندارم!)

-/// ترجیح میدم یا یه چیزی و نداشته باشم یا بهترینشو داشته باشم ٬ میگن

خودت و اذیت میکنی ولی نمی فهمن اگه اینطوری نباشم بیشتر اذیت میشم.

-//// ادم چقدر میتونه بعضی ادمارو دوست داشته باشه و باهاشون راحت باشه.

این و دیشب خونه مامان بزرگ زن داداشم فهمیدم!!!!!

-///// خیلی چیزارو میبینم و میفهمم اما خودم و میزنم به نفهمی و چقدر تو خوشحال

 میشی که من نفهمیدم و من چقدر تو دلم به این خوشحالیه تو میخندم!

-////// چرا اون اتفاق خوبی که حس مسکنم قراره بیوفته نمیوفته؟؟!!

(نگو احساست اشتباه میکنه که اصلا زیر بار نمیرم!)

-/////// خواهشا با حرفامم ته دیگ درست نکنین!

-//////// اینکه با طولانی بودن مورب نوشتام مشکل دارین مشکل خودتونه.

-///////// دلم لواشک میخواد٬ترشه ترش باشه لطفا!

+تاریخ پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 1:2 بعد از ظهر نویسنده بی تبار |

از دست همتون شاکی ام!

هی میگین بیا شاد و شنگول بنویس میام براتون شاد و شنگول می نویسم

براتون داستان میذارم اما انگار نه انگار!!!

تو پست قبلی که داستان گذاشتم از ۵۰ـ۶۰ نفری که کامنت گذاشتن فط ۵ـ۶ نفر

داستان و کامل کردن!!!

این پست هم داستان میذارم اما اگه خواستین اینطوری ادامه بدین این پست میشه

اخرین پستی که توش مسابقه هستا! (وای وای چقدر همه ترسیدن! )

الانم به همه اونایی که داستان قبلی و کامل کرده بودن جایزه میدم تا ۷ جای بقیه

بسوزه!

نفر اول دوم هم نداریم همه واسه من نفر اولن (چه جمله کلیشه ای!!! )

ایس تی 

برنده یک کارتن مای بی بی!

اخه علی بچه اش بزرگ شده روزی سه چهارتا مای بی بی حروم میکنه می دونم

 الان خیلی بدردش میخوره!

(بچه علی هم میشه داماده من! اسمش امیلیه اسم دختر منم تقی!

اگه قول بدین چشمشون نزنین عکسشون و براتون می ذارم! )

رها 

این رها همون چند جلسه مشاوره رایگانی که یه بار بهش جایزه دادم و قرار

بود بیاد پیشم هنوز نیومده حالا اونارو بیاد تا جایزه بعدیش!

نازلی 

بهش افتخار دادم یه شعر درباره وجنات (؟) و کمالات بی تبار بگه!

هنوز منتظرم نازلی خانوما!(یه بار گفتم پرروام خودتی! )

قطره اشک 

اشکی جونه خودممم که دو تا جایزه ویژه ی ویژه واسه خودش و نازنینش گذاشتم

کنار که ساله دیگه که قراره اصفهان جشن بگیرن بهشون بدم

هفت روزه عشقتونم حتما یادم میمونه. با یه مراسم مخصوص

هیسنا 

هیسنا جونم که میخوام برم واسش یه شتری  الاغی اسبی چیزی بخرم که زود به زود

بیاد بهم سر بزنه (اینطوری نگام نکنین! اون ژیان هایی که هدیه می دادم ماله زمانی

بود که پولدار بودم الان پول ندارم )

 

برین بچه ها با جایزه هاتون خوش باشین

بقیه هم مثل این بی تبار مرده ها من و نگاه نکنن عمرا دلم بسوزه بهتون

 جایزه بدم!

 

..................................

مورب نوشت:

-/ امشب رفتم بیرون ـ تنها ـ راه رفتن بین ادما همونطور که دلم میخواست ـ

بی تفاوت به نگاههای بعضا عجیبه بقیه ـ لذت بردم ـ دلم خواست جای خیلی هاشون 

باشم (خودمم نمی دونم چرا؟!) ـ همیشه تو شلوغی بیشتر خودم و دیدم ـ این و دوس

دارم

-// تنها مزاحم امشبم موبایلم بود که نمی شد خاموشش کنم اخه شده بودم

سنگ صبور یکی دیگه! (فک کن! من با این حالم شدم سنگ صبور!)

-///نمی دونم چرا شماهارو خیلی دوست دارم و بعضی هاتون و خیلی بیشتر؟!

-//// ادما وقتی شناخته میشن ارزششون و از دست میدن یا جذابیتشون و؟؟

-//// ..............              ........ 

 

 

..................................

مسابقه این هفته:

پیرزن روی صندلیش نشسته و به بیرون خیره شده

به بارونی که نم نم میباره و حیاطی که پر از برگ شده

سرش و بر میگردونه طرف عکسی که روی طاقچه اس. عکس مردی که یه زمانی تموم

امید زندگی اون بود و با رفتنش همه خوشی ها رو هم از زندگی پیر زن برد....

چشماش و میبنده و یه قطره اشک.......

صدای در خونه پیرزن و از خاطراتش میکشه بیرون

پسرشه

از دیدن پسرش خوشحال میشه اما نه مثل همیشه! خودشم دلیل این حالش و

نمی فهمه!

تا پسرش برسه تو اتاق هزارتا فکر جورواجور میکنه

پسرش می یاد تو اتاق٬ سلام میکنه و سرش و میندازه پایین

پیرزن اشتباه نکرده بود٬ قراره یه اتفاقی بیوفته

پسرش هنوز ساکته اخه نمی دونه چی بگه و از کجا شروع کنه؟!

بالاخره به حرف میاد............

 

+تاریخ دوشنبه دوم دی 1387ساعت 8:33 بعد از ظهر نویسنده بی تبار |