
| عاشق اینم که بشینم تو اتوبوس اونم رو صندلیه ردیف سوم کنار شیشه٬اونم
دم دمای غروب٬اونم تو یه مسیر خاص و زل بزنم به ادمای توی پیاده رو! ـ هر چقدر هم که شلوغتر باشه بهتره چون هم اتوبوس ارومتر میره هم ادمای بیشتری و می بینم ـ بعد با خودم قیافه هاشون و که شاید فقط چند ثانیه می تونم ببینم تجزیه تحلیل کنم(!)٬ که چرا اون نمی خنده؟! یعنی مشکلی داره؟! یعنی کسیش مریضه؟ یعنی بی پول شده؟.....شایدمخیلی خوشحاله فقط مدل قیافش اینطوریه! اون دو تا دختر که دارن با هم حرف میزنن و از ته دا میخندن و انگار اصلا تو اون پیاده رو و قاطی اونهمه ادم نیستن خیلی توجهمو جلب میکنن٬دلم واسه خندیدنشون قنج میره اینقدر که چشمام و میبندم تا این حس خوب کامل بره تو رگ هام.....اخیش.....(اصلا دوست ندارم فکر کنم رابطشون با هم بهمین خوشگلی که من تصور میکنم هست یا نه٬یا اصلا الان از ته دل میخندن یا نه؟!) چشمامو که باز میکنم اتوبوس تو همون ایستگاهی که کنارش یه بستنی فروشی همیشه شلوغ هست ایستاده. یه زن حدود ۹-۲۸ ساله ایستاده یه دختر بچه ۵-۴ ساله هم کنارش. مامانه داره با دست به دستگاه بستنی اشاره میکنه فکر کنم داره ازش میپرسه چه مدل بستنی میخواد٬ بچه ساکته و زل زده به بستنی فروشی و شاید به حرفای مامانش گوش میده. بچه تمیز یه موهاشم مرتبه٬ با اینکه زیاد خوشگل نیست اما خیلی ازش خوشم میاد به خودم قول میدم همیشه بچه ام تمیز و خوش پوش باشه تا اگه یه روز کسی از تو اتوبوس داشت نگاش میکرد دلش بخواد بچه ای مثل اون داشته باشه!! وهزار تا چیز دوست داشتنیه دیگه میبینم که باعث میشه اون مسیر واسم دوست داشتنی باشه! بخاطر همینه که وقتی خودم دارم اون مسیر و پیاده میرم یا با دوستامم همش تو این فکرم که شاید یه نفر مثل من تو اتوبوس نشسته و داره به ما ها یی که تو پیاده روییم نگاه میکنه! بخاطر همینه که همیشه سعی میکنم وقتی من تو پیاده روام جوری باشم که اون ادم تو اتوبوس همون احساسی و پیدا کنه که من از دیدن اون دوتا دختر پیدا کردم! بخاطر همینه که همیشه وقتی دارم تو پیاده رو راه میرم احمقانه نگران اون ادم تو اتوبوسم که شاید اصلا نباشه! بخاطر همینه که وقتی میگم رفتم بیرون و بی تفاوت نسبت به همه ادمای اطراف و نگاهاشون فقط بینشون قدم زدم اونقدر خوشحالم و کیفم کوکه!
......................................................
-/ چندین بار باید دل ادم بشکنه تا خدا دلش بسوزه و اون چیزی که ادم میخوادو همون موقع بهش بده؟! -// تا دیشب خودمم باورم نمی شد اینهمه مغرور باشم -/// بعضی وقتا ادم چقدر از پول دادن خسته میشه!.....بی چاره باباها!! -//// این چند روز به قدرت فوق العاده ی بی خبری پی بردم.واقعا میتونه ادم و دیوونه کنه -///// هر چقدر هم که زندگی های نکبت بار و به گند کشیده شده رو میبینم بازم از اطمینانم نسبت به اینکه حتما خوشبخت میشم ذره ای کم نمیشه! -////// وقتی کارای مهمه بی خوده مسخره باعث میشن دوستام از دستم ناراحت بشن میخوام روانی شم! -/////// هیچوقت دخترونه ی دخترونه زندگی نکردم! نخواستم؟ نخواستن؟ نذاشتن؟ نشد؟............. نمی دونم! -//////// -///////// یه پسره ۱۰ ساله به اسم امید! حدودا هفته ای یه بار میاد دم خونمون نون خشک و پلاستیک و این جور چیزا جمع میکنه. گفت درس نمیخونه چون باید کار کنه! احساس فرشته ی نجات بودن بهم دست داده!!!!!! (به خودتون بخندین!)
+تاریخ پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 8:11 بعد از ظهر
نویسنده بی تبار
|
تا بدنیا میای بدون اینکه خودت بخوای واست تصمیم میگیرن
تصمیم میگیرن مسلمون باشی! از روز اول زندگی یه صدایی می شنوی صدایی که تا اخر عمر تو گوشته حالا چه بخوای چه نخوای! دقیقا مثل این میمونه که یه صفحه سفید برداری و هرچی که میخوای توش بنویسی٬ هرچی که دلت میخواسته باشی و نیستی! هر چی که میخوای بنویس.... کاش فقط نوشتنه همین صفحه بود! همین صفحه سفید توی دفتر....! دفتری که با همه دفترا فرق داره٬ همه دفترا داخلش خط کشی داره اما این دفتر دور تا دورش خط کشیه! کافیه یه ذره این خط ها جا به جا بشه یا فقط یه نقطه پاک بشه یا اصلا نه٬ کافیه واسه یه ثانیه از روش بپری ......همه اینا کافیه تا از توی دفتر محو بشی! اگه محو هم نشی بلایی سرت میارن که خودت خودت و محو کنی! باید این لباس وبپوشی باید این غذارو بخوری باید الان گریه کنی باید الان بخندی باید الان غصه بخوری باید ........ دیدی وقتی داری اهنگ گوش میدی یه دفعه صدای اذان میاد اهنگ و قطع میکنی؟! دیدی وقتی توی جمعی نشستی وقتی اسم حضرت محمد میاد ناخوداگاه صلوات میفرستی؟! دیدی وقتی می ترسی تا یه بسم ا... میگی اروم میشی؟! دیدی وقتی پیش میاد نماز نخونی یا قضا بخونی احساس نا ارومی داری؟! اره هممون دیدیم و احساس کردیم اما چرا این احساسارو میکنسم؟؟!! چرا یه جوون٬یه دختر یا یه پسر همسن و سال من توی یه غار دیگه اینورتر یا اونورتر این احساسارو نداره؟! چرا اون وقتی فلان لباسو میپوشه احساس گناه نداره اما من دارم؟؟! ۱۰-۱۵ سالی که از اون روز اول زندگی میگذره دیگه نیازی نیس تو گوشمون چیزی بگن....اینقد گفتن که بهمون القا شده٬اینقد گفتن که دیگه خودمون می دونیم٬اینقد گفتن که عادت میکنیم٬اینقد گفتن که میره تو خونمون! بدون اینکه خودمون بخوایم یا نخوایم! حتی تو حاشیه همون صفحه سفید هم نمیشه از خودت چیزی بنویسی! اره نمی تونی بنویسی چون ممکنه به اون خطوط افقی و عمودی روی جلد بر بخوره!
.............................................
-/ این پستی که خوندین مال من نبود ٬مال یه دوسته به اسم "رها" که به احتمال زیاد بازم نوشته هاش و خواهید خوند -// خودم اصلا با حرفاش موافق نیستم٬شماهارو نمیدونم. -/// زیاد بودن کارای دانشگاه٬کلاس نقاشی٬درگیری شدید ذهنی٬مریضی بابا(که خدارو شکر به خیر گذشت)٬و صد البته تنبلی زیاد من باعث دیر اپ کردنمه! -//// چقدر زود ادما واسه هم تکراری میشن! -/////بالاخره کافه پیانو رو خریدم اما فقط ۲۰ صفحه اش و خوندم! -////// یک ماه به اون یه سال دیگه ای که تو پست قبلی گفتم نزدیک شدم (هورا!) -/////// یکی من و عید ببره شیراز! -//////// الان دلیل اینکه ادما زود واسه هم تکراری می شن و فهمیدم! فکر کنم بخاطر اینکه بعد یه مدت احساس میکنن طرف مقابل اونی که اونا میخواستن یا فکر میکردن نبوده (اما چرا اینقد زود همچین احساسی میکنن؟!) -///////// وقتی من فکر میکنم که تو داری فکر میکنی که من به چی فکر میکنم دوست دارم که فکر کنی فقط به تو فکر میکنم! اوووووووووووووه.......بابا همیشه مطمئن باش به تو فکر میکنم! -////////// پست"باورت کافیست" علی و خیلی دوست داشتم دلم خواست اینجا هم بگم! -/////////// یه پلیس سر چهارراه....... یه بچه ۴-۵ ساله که دستش تو دسته مامانشه و با شیطنت به پلیس سلام میکنه.....پلیس می خنده و بهش احترام نظامی میذاره.......بچه میخنده و واسه پلیس جوون دست تکون میده٬احتمالا حداقل تا شب این صحنه رو چندین بار تو ذهنش مرور میکنه و کیف میکنه. "چقدر راحت میتونیم همدیکروخوشحال کنیم اما نمیکنیم! -//////////// همین الان به یه نکته ای پی بردم....اینکه من چقدر دلم واسه اینجا تنگ شده بود -///////////// این مورب نوشت های من خودش کاره یه پت و میکنه! -////////////// قول میدم دیگه زود بیام (دفعه چندمه که من این قول و میدم ایا؟!)
(ببخشید رها جونم از سر مورب نوشت نمیتونم بگذرم ٬حتی زیر نوشته ی تو!)
+تاریخ چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 1:18 بعد از ظهر
نویسنده بی تبار
|
|
|