
| دیگر نگاهت نمیکنم
حرف هم نمیزنم چشمانم را میبندم.... رو به تو و دنیایی که رو به تو باز میشود خودم را میسپارم به تمام چیزهایی که همیشه از انها ترسیده ام!
........................................... -/همیشه دنیا مطابق میل ادم پیش نمیره گاهی باید از عزیزترین چیزی که داری بگذری٬گاهی نباید زیاد به خدا اصرار کنی.....خودم و اماده کردم! -// خدایا همه بلاتکلیفارو از بلا تکلیفی نجات بده!(بلند بگو الهی امین) -/// بازم بگم؟! مخاطب پست قبل فقط یه دوست بود!!! حالا هی بیاین بگین اقاتون اقاتون!!! -//// دیگه خبری از اون موجودات کوچولوی توی اتاقم نیس! نمیدونم چی شدن واقعا نگرانشون شدم اخه من که هنوز اتاقم و تمیز نکردم!! -///// چند وقتیه اتفاقایی اطرافم میوفته که باعث میشه بیشتر حواسم به رفتارم با مامان بابام باشه. نمیدونم چرا باورمون نمیشه "از هر دست بدیم از همون دست پس میگیریم"!! (تعارف که با هم نداری٬گاهی وقتا خیلی پررو بازی در میاریم!) -////// داره با اب و تاب برام از اول زندگی میگه و از شیرینی ساختنش با هزارتا مشکل که واسه ادم پیش میاد٬ از اینکه چقدر لذت بخشه که دو نفر خودشون زخمت بکشن و با هزار جون کندن یه وسیله ای واسه خونه ی مشترکشون بخرن! همینطوری نگاش میکنم و یه لبخند به شدت مصنوعی!! (نمی دونم چرا هیچوقت این چیزا واسم قشنگ نبوده!) -///////بعضی وقتا ادم یه کارایی میکنه که تا عمر داره وقتی یاده اون کارا میوفته حالش "گلاب به روتون" میشه! -//////// گاهی یه چیز خیلی معمولی واسه ادم با ارزش میشه و بدجور بهش عادت میکنه٬ مثل من که عاشق اتود faber castel ام بودم و.... گم شد!! (از همینجا از همه دوستانی که حضورا یا با ارسال قاب و تاج گل ابراز همدردی کردن تشکر میکنم :) ) -///////// خدایا شکرت که بهم دوستایی دادی که همشون از خودم بهترن.
+تاریخ یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 10:46 قبل از ظهر
نویسنده بی تبار
|
همین چند دقیقه پیش بهم گفت!
همینجا پشت کامپیوتر نشسته بودم٬ منتظر بودم بیاد و بپرم بهش که چرا این چند روز ازت خبری نبود و چرا نگرانم کردی و چقدر تو بی خیالی که دیدم......! داغون داغون بود! تو این همه مدت که میشناختمش هیچوقت اینطوری ندیده بودمش! شکه شدم! شاید حرف زدنمون ده دقیقه هم نشد٬ حرفاشو زد و رفت! یادم رفت چی میخواستم بهش بگم٬یادم رفت میخواستم باهاش دعوا کنم! انگشتام خشک شد. نمیدونم چقدر وقت همونطوری بی حرکت بودم! کیبورد خیس خیس شده بود! واسه کی داشتم اشک میریختم؟! به کی داشتم تو دلم بد و بیراه میگفتم؟! دلم از دست کی پر بود؟! هرچی بیشتر از خودم سوال میکردم بیشتر گیج میشدم و بیشتر مث دیوونه ها زار میزدم! اصلا همین الان این اشکا واسه چی داره میاد؟! نه بین من و اون چیز خاصی بوده که الان اینطوری بشم نه.........!!! فقط دوتا دوست معمولی! حالم داره بهم میخوره٬از این دنیا٬از اتفاقایی که توش میوفته و مجبوریم تحمل کنیم٬ از این حس ها که با ادم اینطوری میکنه٬اصلا از خودم که نمیدونم چه مرگم شده! بابا مگه تو تو این مدت چی بهم دادی٬باهام چیکار کردی که من الان دارم اینطوری میکنم؟؟!!
............................................................ -/ هیچوقت دوست نداشتم بیام اینجا بگم واسه ام دعا کنین الانم نمیگم اما این دوست معمولی واسه من خیلی عزیزه واسه اش دعا کنین -// میبینی کار دنیارو؟! من زودتر واسه تو نوشتم! -/// هنوزم باورم نمیشه اینطوری بهم ریخته باشم! -//// حالم زیاد خوب نیس الانم قرار نبود اپ کنم یدفعه ای شد قول میدم تو موربهای پست بعدی جبران کنم -///// .......
+تاریخ یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 8:49 بعد از ظهر
نویسنده بی تبار
|
دقیقا شبیه لیمو شیرینی!
یه شیرینی لذت بخش و دوست داشتنی که زیاد دووم نمیاره بعدش یه تلخی که تموم دهن ادم و پر میکنه تنها تفاوتتون اینکه لیمو شیرین طبیعتش اینطوریه اما تو خودت داری کاری میکنی که اینطوری باشی! اما نمیدونی من با تمام وجود تلخی این لیمو شیرین و میبلعم!!
................................... -/ حرفام و با خدا زدم٬هرکاریم فک میکردم باید انجام بدم انجام دادم حالا نوبت اونه که جوابم و بده ٬ چشام میخ شده به دهنش٬ حتی دعا هم نمیکنم! -//جو وبلاگستان یه جوری شده! -/// هر ماهی یه سنگ خوش یمن داره ٬ کی میدونه سنگ ماه اردیبهشت چیه؟ -//// پست قبلی و بخاطر قولی که به یه دوست داده بودم نوشتم وگرنه من بلد نیستم از این پست ها بنویسم -///// یه قوطی کبریت و تصور کنین که همه چوب کبریتای داخلش سالمن به جز یکی که سرش سوخته. حالا یه جمله واسه این چیزی که تصور کردین بگین! -////// اصلا کارای بی تبار یک سال پیش و درک نمیکنم! -/////// اینقد این سریال جومونگ و دوست ندارم٬کی تموم میشه پس؟! -//////// چند روزیه یه موجودات بسیار ریزی تو اتاقم میبینم٬فکر نمیکنم ربطی به این داشته باشه که حدود ۳ ماهه اتاقم و جارو نزدم٬داره؟! -//////// شدیدا اخلاقش خوبه شدیدا خوش خنده اس شدیدا دوسش میدارم شدیدا مهربونه شدیدا با جنبه اس شدیدا فکر اینکه ممکنه یه روزی ازش بی خبر باشم اذیتم میکنه هرکی گفت کیه؟! -////////// یک عدد لبخندی گم شده کسی پیداش کرد جای من خفه اش کنه!!
+تاریخ پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 11:18 بعد از ظهر
نویسنده بی تبار
|
تا بحال اینگونه روبرویت قرار نگرفته ام٬انگار که فقط من تو را می بینم
و جمعی منتظرند تا برایشان توصیف کنم تو را! توصیف؟! منتظرند؟!! نمیدانم..... اما هرچه هست جنس اینجا با ان دفتر سرمه ای فرق میکند انجا فقط تو هستی و منی که توام انجا نیازی به تشریح رابطه مان نیست ـ رابطه ای به شدت سینوسی که گاه در مثبت بی نهایت سیر میکند و گاه در منفی بی نهایت ـ انجا دوستت دارم گفتن دلیل نمیخواهد انجا میشود حرف به حرف دوستت دارم را قصه ای کرد عاشقانه تر از لیلی و مجنون اما ننوشت! انجا برگهای سفید دفتر نیازی به اثبات ندارند اما اینجا نمیشود ساده گفت دوستت دارم و گذشت اینجا باید ثابت کرد باید کلمه به کلمه اش را تعریف کرد!
دوستت دارم همان نیرویی است که تورا بارها و بارها بازگرداند دوستت دارم همان احساسی است که خواب را از چشمانت ربود دوستت دارم تمام ان لحظه هائیست که من بودم و خدا و فقط حرف از تو بود دوستت دارم تمام ورق های خیس خورده ی همان دفتر سرمه ایست که هیچگاه ندیدی دوستت دارم تمام نوشته هائیست که هیچگاه نخواندی دوستت دارم همان چیزیست که تاب نیاوردی فهمیدنش را دوستت دارم....... دوستت دارم اصلا چیز بزرگی نیست٬حتی نیازی به اثبات هم ندارد نه در ان دفتر سرمه ای نه اینجا! لمس دوستت دارم فقط چشم میخواهد ـ نه حتی دست ـ تا ببیند منی را که تو شده ام......خود خودت......
+تاریخ شنبه دوم خرداد 1388ساعت 10:0 بعد از ظهر
نویسنده بی تبار
|
|
|