تبليغاتX
در استانه حیرت

در استانه حیرت

بعضی چیزا تو زندگی ادم هست که هرچی ام تکرار بشه بازم واسه

ادم تکراری نمیشه!

مث تولد کسایی که دوستشون داریم....

مث تولد تو واسه من!

تولد تویی که هنوز نتونستم ببینمت اما از هزارتا دوست دیده و شناخته

بهم نزدیکتری

 تویی که اینده تو خوشبختیت یکی از بزرگترین ارزوهامه٬تویی که به اندازه ی

خواهر نداشته ام دوست دارم و واسم عزیزی.....

تولدت مبارک نازنینم...

 

 

..............................

-/ مطمئن باشین این نازنین یکی از فرشته های خدا رو زمینه!

-// شب ۲۳ام یکی از بهترین شب قدرای عمرم بود! هیشکیم دعا نکردم!! (ایکون

پینوکیو!)

-/// حالم بهم میخوره از ادمایی که همش دنبال اینن یه کاری کنن که دلم

واسشون بسوزه! یعنی حالم بهم میخوره ها!

-//// اصلا مدیونین فک کنین من دیشب یه لیوان گنده اب انار خوردم بعد روشم

یه عالمه لواشک انار خوردم بعد الان هنوز حالم قیلی ویلیه و روبه موتما! فقط گفتم

اگه زحمتی نیس یه فاتحه بخونین!!

-///// دارم یه گروه چرت و پرت گویان تشکیل میدم هرکی فک میکنه در این

زمینه استعداد داره خودش بیاد با زبون خوش خودش و معرفی کنه!!

-////// از اونجایی که امروز تولد خواهرمه و منخیلی خوشحالم کل افرادی که

تو پست قبل جمله ساخته بودن و برنده معرفی میکنم!! (ایکون بی تباره مهربون)

تورو خدا کسی تعارف نکنه یه گونی شلغمه به همه میرسه همه بخورن٬ناراحت

میشم کسی شلغم نخورده بره ها!! (ایکون بی تباره خیلی مهربون!)

کلمه های جدید:

دمپایی:

ساعت ۱۲ شب:

توالت فرنگی:

خیابون یطرفه:

میس کال:

چرخ و فلک:

بی تبار:

بستنی قیفی تو زمستون:

 

(الهی دماغت باد کنه اگه شلغم خوردی و واسه این کلمه ها یه جمله

 نگفتی و رفتی!!!(ایکون همون بی تبار مهربونه که الان اصلا مهربون نیس!) )

 

+تاریخ دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 7:24 بعد از ظهر نویسنده بی تبار |

من زیاد خودم و میزنم به نفهمی!!

دلیلشم این نیست که چون قدرت اینکه بگم فهمیدم و ندارم٬ نه٬چون بیشتر

مواقع حس میکنم مخاطبم اینطوری راحتره یا بیشتر خوشش می یاد!

اینطوری که فک کنه دروغی که بهم گفته رو نفهمیدم! یا متوجه کار احمقانه اش

نشدم! نفهمیدم  روبروم واسیاد گریه کرد و پشت رم خندید!!!

خنده هایی که پشت سرم میکنه اصلا واسم اهمیت نداره من بیشتر از

این ناراحت میشم که چرا اینقد احمقه که نمیفهمه من دارم خودم و میزنم به

نفهمی٬اینقد احمقه که نمیفهمه اگه من دارم بازی رو که اون شروع کرده ادامه

میدم بخاطر این نیست که از بازیش خوشم اومده بخاطر اینه که نمیدونم

چطوری تمومش کنم و احمق بودنش و بهش نشون بدم که پیش من خرد

نشه!!!

 

 

............................................

-/ مخاطب اینایی که نوشتم شاید خود تو باشی!

اره خود تو که داری بی تفاوت میخونیش و با خودت میگی یعنی منظورش کیه!

-// تقی مرد!! :(

-/// بعضی وقتا که بدجور پیله میکنم به خدا دلم میخواد یه لحظه جای خدا

باشم ببینم چه حسی  داره!

-//// اقایون حواسشون باشه به عکس وبلاگم نگاهه بد نکنن!! :)

-///// چند روزه همینطوری الکی دلخورم! نمیدونم از چی یا کی!!

-////// تازگیا علاقه ی وافری به بافتنی کردن پیدا کردم!

-/////// مفید ترین کاری که ان چند روز انجام دادم خوابیدن بوده!

-//////// ده تا کلمه میگم واسه هر کدوم یه جمله بگین:

(توضیح: جمله نسازین باهاشون در موردشون یه جمله بگین. مثلا حستون نسبت به

این چیزا)

جارو:

پارک بادی:

نخودچی کشمش:

عینک افتابی:

دوچرخه:

قلیون:

شال سرخابی با گلهای بزرگ نارنجی:

خواستگاری:

رژلب:

 

...........................

 

و اما برنده های پست قبل:

نفر اول:

"سپید مثل برف" بخاطر ارائه ی داستانی روان ٬ همراه با نکات مثبت!

برنده یک دوربین خیلی مگا پیکسلی که به شوهر خواهرم گفتم زحمتشو

بکشن!( بابا من و شوهر خواهرم نداره که!)

 

نفر دوم:

"علی " بخاطر ارائه ی داستانی با پایان نامعلوم و درگیر کردن ذهن خواننده!!

برنده یک دوره کلاس گفتار درمانی توسط خودم!!

 

نفر سوم:

"پشمک" بخاطر ارائه ی داستان در ژانرهای گوناگون!

برنده ی ..........

پشمک واقعا احتیاج به چیزی داری؟! (اصلا هم خسیس نیستم زاینده رود

خشک شده اعصاب ندارم میزنم شل و پلتون میکنما!!)

 

یه گونی شلغم هم داریم که میدیم به " ارمیتا" تمیزشون کنه تا دیگه

از این داستانها نگه!

بابا ارمیتا جون بچه میاد از اینجاها رد میشه ها!

 

 

+تاریخ پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 2:49 قبل از ظهر نویسنده بی تبار |