
| سرم و تکیه دادم به صندلی و دارم به زمین و زمان بد و بیراه میگم که
چرا باید همه کلاسهای من این ترم هشت صبح شروع بشه!(هیچوقت نتونستم با صبح زود بیدار شدن کنار بیام!) حواسم میره به پیرزنی که داره از خیابون میاد اینطرف. اینقد خمیده اس که شبیه زاویه نود درجه شده! دقیقا نود درجه ها!! چادر سرشه قیافشو اصلا نمی تونم ببینم اما از دستاش مشخصه خیلی پیره! وقتی میرسه اینطرف خیابون وایمیسه و پشت چادرش و که روی باسنش یکم جمع شده صاف میکنه! با خودم میگم اگه این پیر زن با این سن و سال و حال و روز لختم بیاد بیرون فک نکنم کسی رغبت کنه نگاش کنه با این حال اینقد هنوز حیا داره که خجالت میکشه حالت بدنش از زیر چادر مشخص بشه اونوقت بعضی از همسن و سالای من.....! نمیگم باید همه چادری باشن یا مانتویی بپوشن که توش گم بشن اما قبول کنین خیلی بی حیا شدیم!! مانتو ها که حداقل باید دو-سه سایز کوچیکتر باشه! در حدی که بین دکمه هاش باز بمونه!قدشم که از حدودای باسن نباید پایین تر بیاد!! ترجیحا اگه قدش طوری باشه که بشه به راحتی جیبهای پشت شلوار و دیدخیلی بهتره! شلوارا هم که هر بلایی سر از زانو به پایینش بیاد، یعنی چه پاچه هاش گشاد بشه چه تنگ، چه کوتاه چه بلند بالاش باید در حال انفجار باشه!! بله، منم از یالقوز اباد پانشدم بیام،میدونم این تیپی قشنگه میدونم یه دختره ترگل ورگل مامانی با همچین تیپی چقدر جیگر میشه و عقل از سر بعضیا میپرونه(!!!) اما کسی که به همچین قشنگی تن میده باید مطمئن باشه یه چیزی تو وجودش له شده،نابود شده! چیزی که خیلی ارزش داشته!!
.............................. -/گذشته ام هیچ چیز ه جالبی واسم نداره نمیخوام اینده ام هم تبدیل به همچین گذشته ای بشه! -// در بی پولی شدید به سر میبریم!..........خدارو شکر! -/// همش چشمتون به جایزه اس؟؟! بابا یه بارم واسه خدا جمله بسازین! -//// الان دیگه فقط با من انگلیسی صحبت کنین!! (عقده ای تازه کلاس رفته هم خودتونین!) -///// روزگاره دیگه! یه روز مث یه تیکه ابر میشی که داره عرش و سیر میکنه یه روزم مثه یه تخم مرغ گندیده که پخش فرش شده!!
+تاریخ شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 4:48 بعد از ظهر
نویسنده بی تبار
|
طبق روال هرشب وارد اتاقم که میشم موبایلم و از رو میز برمیدارم یه نگا به
صفحه اش میندازم٬خبری نیست٬یه نگاه بی هدف تو اینه میندازم(نمیدونم واسه دیدن چی؟!) چراغ و خاموش میکنم و میرم تو رختخواب. چشمامو میبندم حواسم میره به وبلاگ و دوستای وبلاگی! تو ذهنم اسم وبلاگیه بچه هارو به انگلیسی مینویسم....کم کم چشمامو باز میکنم و با دست تو هوا اسمهاشون و می نویسم هر کدوم و به یه شکل! بعضی اسمهارو خیلی کش و قوس میدم بهشون بعضیارو ریز و جمع و جور مینویسم بعضیارو با حروف بزرگ و بعضیارو هم با حروفی شدیدا شکسته و خشن!! (صد در صد نوشتنم به فکری داره که اونموقع راجع به صاحب اسم میکنم!) میرسم به اسم خودم! هر جور مینویسم خوب نمیشه یعنی با اون چیزی که اونموقع دارم راجع به بی تبار فکر میکنم جور در نمیاد! با کش و قوس که عمرا ریز و جمع و جورم که حرفش و نزن٬ شکسته و خشن هم که......نه!! هر حرفی شو یه جور مینویسم....یکیش و نرم٬یکیشو ریز٬یکیشو شکسته٬یکیشو کشیده! اره اینجوری خوبه٬اینجوری با همه فکرام سازگاره! وقتی مینویسمش بهش نگاه میکنم٬ وای چقدر زشت و بی ریخته! خنده ام میگیره اما یه ان خنده رو لبام خشک میشه!یه چیزی مث پتک می خوره تو سرم که نخند! این شکل بی ریخت خودتی!! مگه نه اینکه حاصل فکرای من در مورد خودم و روحیاتم شد این نوشته ی بی ریخت؟؟!! . . امشب تصمیم گرفته بودم زود بخوابم اما تا ساعت ۴ زشت ترین بی تبار دنیا جلو چشام رژه رفت!!
...........................................
-/چند وقته از دوستی که ۱۲ ساله باهاشم خوشم نمیاد! این خیلی بده؟؟! -// حیف من!!!! -/// بلند پروازیه زیادم گاهی وقتا اصلا مانع حرکت ادم میشه! -//// قسم خوردم تو بلاگم حرف سیاسی نزنم! -///// من عاشق "شهاب مرادی"شدم!! کمک پلیز! (نه خجالتم نمیکشم:) ) -////// واقعا نوشتن کلمه ها و جمله های شما جالبه! نمیتونم نفر اول دوم مشخص کنم و از اون جایزه خوبام(!!) بدم بهتون (البته همین جا ذکر کنم که نادیا اوله چون کله ام و میکنه!) اما چند تا از جمله های بچه ها که جالب بود و میگم خودتون برین بخونین(اصلا تو اول بودنه نادیا شک نکنینا!!)مثلا جمله نازنین و سپید مثل برف واسه ساعت ۱۲ شب٬جمله هومن واسه چرخ و فلک٬جمله ی انه واسه توالت٬ جمله ی دخترک و دلدار واسه دمپای و جمله ی ریحانه واسه خیابون یطرفه ! من بازم تاکید میکنم که در کل نادیا اول شده ها!!(بچه ام علاقه ی وافری به شلغم پخته های من داره!!) -/////// یعنی اگه من میخواسم واسه یه کاره علمی یه گروه درست کنم اینقد داوطلبانه نمیومدن عضو بشن که واسه این گروه چرت و پرت گویان اومدن!!! واقعا کشور با وجود ما جوونای فعال اصلا دیگه غمی نباید داشته باشه!!
کلمه ها: -مداد رنگی -چادر مشکی -صابون -قیف -ابرو تتو شده -ادامس خرسی -کاغذ سفید -پسر شجاع
+تاریخ پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 9:7 بعد از ظهر
نویسنده بی تبار
|
|
|