
| تا بحال اینگونه روبرویت قرار نگرفته ام٬انگار که فقط من تو را می بینم
و جمعی منتظرند تا برایشان توصیف کنم تو را! توصیف؟! منتظرند؟!! نمیدانم..... اما هرچه هست جنس اینجا با ان دفتر سرمه ای فرق میکند انجا فقط تو هستی و منی که توام انجا نیازی به تشریح رابطه مان نیست ـ رابطه ای به شدت سینوسی که گاه در مثبت بی نهایت سیر میکند و گاه در منفی بی نهایت ـ انجا دوستت دارم گفتن دلیل نمیخواهد انجا میشود حرف به حرف دوستت دارم را قصه ای کرد عاشقانه تر از لیلی و مجنون اما ننوشت! انجا برگهای سفید دفتر نیازی به اثبات ندارند اما اینجا نمیشود ساده گفت دوستت دارم و گذشت اینجا باید ثابت کرد باید کلمه به کلمه اش را تعریف کرد!
دوستت دارم همان نیرویی است که تورا بارها و بارها بازگرداند دوستت دارم همان احساسی است که خواب را از چشمانت ربود دوستت دارم تمام ان لحظه هائیست که من بودم و خدا و فقط حرف از تو بود دوستت دارم تمام ورق های خیس خورده ی همان دفتر سرمه ایست که هیچگاه ندیدی دوستت دارم تمام نوشته هائیست که هیچگاه نخواندی دوستت دارم همان چیزیست که تاب نیاوردی فهمیدنش را دوستت دارم....... دوستت دارم اصلا چیز بزرگی نیست٬حتی نیازی به اثبات هم ندارد نه در ان دفتر سرمه ای نه اینجا! لمس دوستت دارم فقط چشم میخواهد ـ نه حتی دست ـ تا ببیند منی را که تو شده ام......خود خودت......
+تاریخ شنبه دوم خرداد 1388ساعت 10:0 بعد از ظهر
نویسنده بی تبار
|
|
|