
| همین چند دقیقه پیش بهم گفت!
همینجا پشت کامپیوتر نشسته بودم٬ منتظر بودم بیاد و بپرم بهش که چرا این چند روز ازت خبری نبود و چرا نگرانم کردی و چقدر تو بی خیالی که دیدم......! داغون داغون بود! تو این همه مدت که میشناختمش هیچوقت اینطوری ندیده بودمش! شکه شدم! شاید حرف زدنمون ده دقیقه هم نشد٬ حرفاشو زد و رفت! یادم رفت چی میخواستم بهش بگم٬یادم رفت میخواستم باهاش دعوا کنم! انگشتام خشک شد. نمیدونم چقدر وقت همونطوری بی حرکت بودم! کیبورد خیس خیس شده بود! واسه کی داشتم اشک میریختم؟! به کی داشتم تو دلم بد و بیراه میگفتم؟! دلم از دست کی پر بود؟! هرچی بیشتر از خودم سوال میکردم بیشتر گیج میشدم و بیشتر مث دیوونه ها زار میزدم! اصلا همین الان این اشکا واسه چی داره میاد؟! نه بین من و اون چیز خاصی بوده که الان اینطوری بشم نه.........!!! فقط دوتا دوست معمولی! حالم داره بهم میخوره٬از این دنیا٬از اتفاقایی که توش میوفته و مجبوریم تحمل کنیم٬ از این حس ها که با ادم اینطوری میکنه٬اصلا از خودم که نمیدونم چه مرگم شده! بابا مگه تو تو این مدت چی بهم دادی٬باهام چیکار کردی که من الان دارم اینطوری میکنم؟؟!!
............................................................ -/ هیچوقت دوست نداشتم بیام اینجا بگم واسه ام دعا کنین الانم نمیگم اما این دوست معمولی واسه من خیلی عزیزه واسه اش دعا کنین -// میبینی کار دنیارو؟! من زودتر واسه تو نوشتم! -/// هنوزم باورم نمیشه اینطوری بهم ریخته باشم! -//// حالم زیاد خوب نیس الانم قرار نبود اپ کنم یدفعه ای شد قول میدم تو موربهای پست بعدی جبران کنم -///// .......
+تاریخ یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 8:49 بعد از ظهر
نویسنده بی تبار
|
|
|